نام کتاب: یک روز دیگر
اینجا زادگاه ما بود. تو و خواهرت تغییرات زیادی را تحمل کرده بودید. عیبی ندارد. من کار پیدا کردم. |
زیر لب گفتم: «نظافت کردن خانه ها. او دستهایش را پایین آورد.
گفت: «من آنقدر که تو حالا خجالت می کنی از این کار شرمنده نیستم.ه
من من کنان دنبال کلمات گشتم: «اما.. تو نمی توانستی کاری را که برایت اهمیت داشت انجام بدهی.ه
مادرم نگاه تندی به من انداخت. گفت: «من کاری کردم که برایم اهمیت داشت. من مادر بودم..
® بعد از آن ساکت شدیم. عاقبت خانم تلما چشم هایش را باز کرد.
خانم تلما گفت: «خوب تو چه کار می کنی، چیکادر؟ دیگر روی آن صحنه ی بزرگ بیسبال که بازی نمی کنی؟
سرم را تکان دادم.
او گفت: «نه، به گمانم که نمی کنی بیمبال مال مردهای جوان است. اما تو برای من همیشه همان پسر کوچولویی، همانجور دستکش به دست و جدی
مادرم گفت: چارلی حالا خانواده دارد.» براستی؟ه و یک شغل خوب.
باز که شروع کردی، خانم تلما سرش را آهسته عقب برد. پس، وضعت خیلی خوب است، چکادو. خیلی خوبه

صفحه 134 از 203