نام کتاب: یک روز دیگر
کاری که باید بکنی
دل
خانم تلما چشم هایش را بست و سرش را به عقب تکیه داد. مادرم به آرایش کردن او ادامه داد. اسفنج را شسته روی چهره ی شریک سابقش می مالیده. من با احساساتی تضاد تماشا می کردم. همیشه فکر می کردم آنچه بعد از اسم تان می آید خیلی مهم است، چیک بنه تو، بازیکن حرفه ای پ بال، نه جیک بنه تو، فروشنده، حالا فهمیده بودم بعد از پزی پهتو، پرستار، و پزی به تو، آرایشگر، پزی بنه تو، نظافتچی، بوده، از اینکه او تا این حد تنزل پیدا کرده بود عصبانی شدم.
با تردید گفتم: ومامان... چرا تو راحت از بابا پول نگرفتی؟ مادرم دندان هایش را به هم فشرد۔ ومن نیازی به پول پدر تان نداشتم.ا خانم تلما اضافه کرد: «آهان ننه ناچارلی، ما خرج مان را در می آوردیم. اهرم مم، خرجت را در می آوردی.
گفتم: «چرا به بیمارستان برنگشتی؟ه و آنها مرا نمی خواستند.
چرا به خاطرش مبارزه نکردی؟» مادرم آهی کشید: «این کار خوشحالت می کرد؟ وضع مثل حالا نبود که مردم سر کوچکترین چیزی ادعای غرامت می کنند. آنجا تنها بیمارستان آن اطراف بود. ما نمی توانستیم راحت شهر را ترک کنم.

صفحه 133 از 203