نام کتاب: یک روز دیگر
دگرگون شود، قبل از آنکه زندگی من در مقام پسر مامان آغاز شود.
یادم است از تلفن ملی در سن خوان به او زنگ زدم. از کالج یکراست به آنجا پرواز کرده بودم، اولین بار بود سوار هواپیما شده بودم. نمی خواستم در شهرمان توقف داشته باشم، چون می دانستم مامان جنجال به پا می کند
اپراتور با لهجهی اسپانیایی گفت: و تلفن به حساب شما از طرف پسرتانه
وقتی مادرم فهمید من کجا هستم و قرارداد بسته شده، انگار خشکش زد. صدای بی روح شد. پرسید چه لباس هایی آورده ام. برای غذا چه کار می کنم؟ انگار داشت فهرست لوازم ضروری را از رو می خواند.
گفت: «آنجا، جایی که اقامت داری، امن هست؟* وامن؟ گمان می کنم.ه آنجا کس دیگری را می شناسی؟ |
هیچ کم. اما در تیم آدم های دیگری هم هستند. من یک هم اطاقی دارم. اهل ایندیاناست، یا آیووا، یا یک جایی.
اهرم ممه بعد سکوت.
مامان من همیشه می توانم به مدرسه برگردم.»
این بار سکوت طولانی تر بود. قبل از آنکه گوشی را بگذاریم فقط یک چیز دیگر گفت:
برگشتن به یک چیز سخت تر از آن است که فکر می کنی.
گمان نمی کنم حتی اگر تعمد هم داشتم بیشتر از این می توانستم دل مادرم را بشکنم.
ما

صفحه 132 از 203