نام کتاب: یک روز دیگر
به پیشنهاد پدرم و به قیمت سرخوردگی بی پایان مادرم کالج را ترک کردم تا در یک لیگ کوچک بیسبال بازی کنم. به من جایی در سازمان پیتسبورگ پیرات پیشنهاد شده بود، به این امید که برنامهی لیگ کوچکشان به انجام برسد و در بازی های زمستانی شرکت کنم. پدرم حس کرد وقتش رسیده. گفت: «تو با بازی کردن در مقابل شاگردان کالج بازیگر بهتری نمیشوی.ه
وقتی برای اولین بار در این مورد با مادرم حرف زدم، او جیغ زدن مطلق نهه پولی که از بیسبال، در می آوردم اهمیتی نداشت. اینکه
ش کارچیان استعداد فکر می کردند، من توانایی دارم به احتمالا به اندازه ی رسیدن به لیگ اصلی - اهمیتی نداشت. حرف او این بود: ومطلقا نه!»
و من مطلقا او را نادیده گرفتم.
به دفتر ثبت نام رفتم و به آنها گفتم دارم می روم. وسایلم را در یک ساک پارچه ای جمع کردم و رفتم. خیلی از جوانهای هم سن من به ویتنام اعزام می شدند. اما به خاطر هر بازی شان با سرنوشتی که بود اسم من در قرعه کشی درنیامد. این واقعیت ظاهرة پدرم را که سرباز
کهنه کاری بود راحت کرد. او گفت: «تو دردسری را که در جنگ دچارش میشوی لازم نداری..
به جای آن، به ساز او رقصیدم، و از دستورهای او تبعیت کردم: به یک باشگاه لیگ کوچک در سن خوان پورتوریکو ملحق شدم و دوران درس خواندنم به پایان رسید. در این مورد چه میتوانم بگویم؟ بیسبال مرا فریفته بود با تأیید پدرم؟ گمان می کنم هردو. به نظر می رسید این طبیعی است، انگار دوباره به همان مسیر خرده نانها برگشته بودم که از زمان رفتن به مدرسه رد آنها را دنبال می کردم - قبل از آنکه اوضاع

صفحه 131 از 203