نام کتاب: یک روز دیگر
آن شب کاترین را دیدم. اهمیت آن شب در همین است. او با چند نفر از دوستان دخترش اجرای مرا تماشا می کرد. من چشمم به او افتاد و لرزیدم - حتی وقتی که داشتم بازوهایم را تکان می دادم و با آهنگ لب می زدم. او بلوز نخی بی آستین صورتی با شلوار جین هیپیوار پوشیده بود و ماتیکی به رنگ توت فرنگی مالیده بود و وقتی داشتم ترانه ی بابی دارین را می خواندم با بازیگوشی بشکن میزد. تا امروز، نمیدانم اگر چنان ابله تمام عباری از خودم ن اخته بودم او کمترین توجهی به من نشان می داد یا نه
وقتی داشتم برای خودم از بشکه آبجو میریختم جلو آمد و گفت: این آهنگ را از کجا باد گرفتید؟
جواب دادم: هوم م م... مادرم.
احساس حماقت کردم. چه کسی گفتگویی را با. ومادرمه شروع می کند. اما ظاهرا او خیلی از این موضوع خوشش آمد، خوب، از آن موقع رابطه ی ما شروع شد.
روز بعد نمراتم را گرفتم. خوب بود - دو الف، دو ب با مادرم در آرایشگاه تماس گرفتم. او تلفن را برداشت. به او نتایج امتحانات را گفتم و با او دربارهی کاترین و آهنگ بابی دارین حرف زدم. ظاهرا از اینکه وسط روز به او تلفن زده بودم خیلی خوشحال شده بود. او در میان صدای کرکتندهی مٹوارها فریاد زد: «چارلی، خیلی به تو افتخار می کنم!»
این بهترین لحظه بود.
یک سال بعد کالج را ترک کردم. این بدترین لحظه بود.

صفحه 130 از 203