و مامان نمی خواهد ازدواج کند.
تو از کجا می دانی؟ و او نیاز ندارد ازدواج کند، روبرتا، باشد؟
اگر همین روزها کسی را پیدا نکند، دیگر هیچ کس او را نمی گیرد. اتمامش کن
چارلی، مامان حالا شکم بند میبندد. من دیدم.* برای من مهم نیست، روبرتا! خدایا! تو خیال می کنی چون کالج میری باید خیلی بیخیال باشی» ودست برداره
و آن ترانه ی "پامی، یامی، یامی" را شنیده ای؟ به نظر من خیلی احمقانه است. چرا دائم آن را پخش می کند؟
و مامان با تو دربارهی ازدواج حرف زده؟ شاید. روبرتا، شوخی نمی کنم. چی گفته که
هیچی، خوب؟ اما کی میداند بابا کدام گوری است. مامان که نباید همیشه تنها باشد.
گفتم: دیگر فحش نده.8
چارلی، من می توانم هرچه می خواهم بگویم. تو رئیس من نیستی.
او پانزده ساله بود. من بیست ساله بودم. او در مورد پدرم هیچ چیزی نمی دانست. من پدر را دیده بودم و با او حرف زده بودم. روبرتا می خواست مادرم خوشحال باشد. من میخواستم مادرم همان طور که بود بماند. حالا از آن صبح شنبه که مادرم دانه های ذرت بوداده را در
تو از کجا می دانی؟ و او نیاز ندارد ازدواج کند، روبرتا، باشد؟
اگر همین روزها کسی را پیدا نکند، دیگر هیچ کس او را نمی گیرد. اتمامش کن
چارلی، مامان حالا شکم بند میبندد. من دیدم.* برای من مهم نیست، روبرتا! خدایا! تو خیال می کنی چون کالج میری باید خیلی بیخیال باشی» ودست برداره
و آن ترانه ی "پامی، یامی، یامی" را شنیده ای؟ به نظر من خیلی احمقانه است. چرا دائم آن را پخش می کند؟
و مامان با تو دربارهی ازدواج حرف زده؟ شاید. روبرتا، شوخی نمی کنم. چی گفته که
هیچی، خوب؟ اما کی میداند بابا کدام گوری است. مامان که نباید همیشه تنها باشد.
گفتم: دیگر فحش نده.8
چارلی، من می توانم هرچه می خواهم بگویم. تو رئیس من نیستی.
او پانزده ساله بود. من بیست ساله بودم. او در مورد پدرم هیچ چیزی نمی دانست. من پدر را دیده بودم و با او حرف زده بودم. روبرتا می خواست مادرم خوشحال باشد. من میخواستم مادرم همان طور که بود بماند. حالا از آن صبح شنبه که مادرم دانه های ذرت بوداده را در