نام کتاب: یک روز دیگر
من که چیزی نگفتم، چارلی دبله، گفتیها
داد نزنه من مغرور نبودم! فقط برای اینکه من...
صدایم شکست. داشتم چه کار می کردم؟ نصف روز با مادر مرده ام بودم و باز داشتیم جروبحث می کردیم؟
خانم تلما گفت: «چیکادو، کار کردن که خجالت نداره. اما تنها کاری که من بلد بودم همان بود که می کردم. مادرت، گفت "خوب همین کار چطورد؟ "من گفتم " پزی، تو میخوای نظافتچی کسی بشی؟ "او گفت " تلما، اگر تو عارت نمی آید خانه ای را تمیز کنی، چرا من باید عارم بیاید؟" یادت هست پزی؟
مادرم نفسش را فرو داد و من نگفتم "عارت نمی آید
تلما قاه قاه خندید. خوبه، خوبه، درسته، نگفتی. مطمئنم. تو نگفتی "عارت نمی آید."
حالا هردوی آنها داشتند می خندیدند. مادرم داشت سعی می کرد زیر چشمهای تلما را درست کند.
او گفت: و تکان نخور. اما هردو همان طور می خندیدند.
همه روبرتا گفت: «فکر می کنم مامان باید دوباره ازدواج کند. ه
این را یکی از دفعاتی گفت که از کالج به خانه تلفن کرده بودم. مچی داری می گی؟
او هنوز زیباست، اما هیچ کس برای همیشه زیبا نمی ماند. او به لاغری اولهایش نیست.

صفحه 125 از 203