چارلی، تو دیگر پسربچه نیستی.4 چرا احساس می کردم پسر بچه ام؟
و حالا که به آن وقت ها فکر می کنم، می فهمم خیلی چیزها بود که نمی دانستم. نمی دانستم واقعا چطور آن خبر را پذیرفت. نمی دانستم او را عصبانی کرد با ترساند. واقعا نمیدانستم همان موقع که داشتم با پدرم آبجو میخوردم، مادرم با نظافت کردن خانه ها همراه با زنی که زمانی خانه ی ما را نظافت می کرد، بخشی از صورت حسابها را می پردازد.
حالا هردوی آنها را در اتاق خواب می دیدم. خانم تلما تکیه داده به بالش ها، مادرم در حال استفاده از اسفنج های لوازم آرایش و خط چشم هایثر..
پرسیدم: «چرا به من نگفتی؟ مادرم گفت: «به تو چه می گفتم؟ اینکه مجبور بودی، میدانی، به خاطر پول..؟ه
مادرم خندید: اتی کشیدن زمین رخت شتن؟ نمی دانم. شاید به خاطر نوع نگاهی که الآن داری به من می کی۔
آهی کشید: «تو همیشه مغرور بودی، چارلی» با بدخلقی گفتم: «نبودمله ا
ابروهایش را بالا برد. بعد به طرف خانم تلما برگشت. نجواکنان زیرلب گفت: «اگر این طور فکر می کنی، باشد.
گفتم: «این کار را نکن! کدام کار را؟ اگر این طور فکر می کنی باشد. این کاره
و حالا که به آن وقت ها فکر می کنم، می فهمم خیلی چیزها بود که نمی دانستم. نمی دانستم واقعا چطور آن خبر را پذیرفت. نمی دانستم او را عصبانی کرد با ترساند. واقعا نمیدانستم همان موقع که داشتم با پدرم آبجو میخوردم، مادرم با نظافت کردن خانه ها همراه با زنی که زمانی خانه ی ما را نظافت می کرد، بخشی از صورت حسابها را می پردازد.
حالا هردوی آنها را در اتاق خواب می دیدم. خانم تلما تکیه داده به بالش ها، مادرم در حال استفاده از اسفنج های لوازم آرایش و خط چشم هایثر..
پرسیدم: «چرا به من نگفتی؟ مادرم گفت: «به تو چه می گفتم؟ اینکه مجبور بودی، میدانی، به خاطر پول..؟ه
مادرم خندید: اتی کشیدن زمین رخت شتن؟ نمی دانم. شاید به خاطر نوع نگاهی که الآن داری به من می کی۔
آهی کشید: «تو همیشه مغرور بودی، چارلی» با بدخلقی گفتم: «نبودمله ا
ابروهایش را بالا برد. بعد به طرف خانم تلما برگشت. نجواکنان زیرلب گفت: «اگر این طور فکر می کنی، باشد.
گفتم: «این کار را نکن! کدام کار را؟ اگر این طور فکر می کنی باشد. این کاره