نام کتاب: یک روز دیگر
مادرم عاقبت گفت: «اوه.
به سرعت اضافه کردم: «تنها آمد. به دلایلی این مسئله مهم به نظر می رسید.
به خواهرت گفتی؟
سکوت طولانی دیگر.
چارلی نگذار هیچ چیز روی درست اثر بگذارد.ه ونمی گذارم. این از همه چیز مهم تر است. میدانم.»
تحصیلات همه چیز است، چارلی. با تحصیلات است که برای خودت کسی میشویه
منتظر ماندم تا بیشتر بگوید. منتظر ماندم تا داستانی هولناک در مورد چیزی هولناک بشنوم. مثل همه ی بچه های طلاق منتظر ماندم، منتظر مدرکی که تعادلم در قضاوت را به هم بزند، منتظر شیبی در کف که وادارم کند یک طرف را به طرف دیگر ترجیح بلهم. اما مادرم هرگز در مورد دلیل رفتن پدرم حرف نزد. یک بار هم به دامی نیفتاد که من و روبرتا در جستجوی نفرت یا تلخکامی، برایش گسترده بودیم. او فقط همه چیز را قورت داد. کلمات را قورت داد. گفتگو را قورت داد. هرچه بین آن دو اتفاق افتاده بود را هم قورت داد.
عیبی ندارد ما و بابا همدیگر را ببینیم؟ حرفم را تصحیح کرد: بابا و من. با بداخلاقی گفتم: «بابا و من. عیبی ندارد؟
آه کشید.

صفحه 123 از 203