نام کتاب: یک روز دیگر
مرد به آروارهی پدرم دقت کرد که موقع آدامس
جویدن می جنبید.
مرد گفت: جدی؟
و البته، این برای من خبر تازه ای بود و وقتی مرد رفته با سؤالهایم پدرم را کلافه کردم. کی این اتفاق افتاده بود؟ آن طرف جدی می گفت؟ پیتسبورگ واقعا مرا می خواست؟
او گفت: «اگر بخواهند، چطور می شود؟ چیکه این وضعیت، را تغییر نمی دهد. تو در آن اردوها می مانی با مربیانت کار می کنی و آماده میشوی تا وقتش برسد. بقیهی چیزها را بگذار به عهده ی من
من با فرمانبرداری سر تکان دادم. ذهنم به شدت مشغول بود.
مدرسه چطور می شود؟ او چانه اش را خاراند. «چطور باید بشود؟
یک لحظه چهرهی مادرم را به یاد آوردم که داشت مرا از در کتابخانه به داخل می برد. سعی کردم به آن فکر نکنم
پدرم با لحنی کشدار، طولانی و با کندی گفت: «سنت لوئیس کا )1 ردیالزه، کفشش را توی چمن فرو برد. بعد پوزخندی زد. چنان احساسی غرور کردم که موهای تنم راست ایستاد. پرسید که آبجو میخورم و من گفتم آره. و ما رفتیم و مثل مردها با هم آبجو نوشیدیم.
ه «بابا به مسابقه آمده
از تلفن عمومی خوابگاه تماس گرفته بودم. از اولین دیدار پدرم مدت زیادی می گذشت، اما خیلی طول کشیده بود تا جرئت پیدا کنم این را به مادرم بگویم.

صفحه 122 از 203