نام کتاب: یک روز دیگر
آنها دوباره خندیدند.
خانم تلما گفت: اگاهی شنبه ها دلم برایشان تنگ می شود. کمی خوش می گذراندیم. این طور نیست؟
مادرم گفت: «واقعا همین طور بود.» خانم تلما گفت: «واقعا این طور بود.ه
وقتی دست های مادرم کارشان را شروع کردند او چشمهایش را بستنده
چیکادو، مادرت بهترین شریکی است که من به عمرم داشته ام.» منظورش را درست نفهمیدم گفتم: «شما هم تو آرایشگاه کار می کردید؟ مادرم نیشخند زد.
تلما گفت: «نع، من نمی توانم کاری کنم قیافهی کسی بهتر بشود.
مادرم در بطری نرم کننده را بست و بطری دیگری برداشت. در بطری را باز کرد و اسفنج کوچکی را در محتویات آن فرو برد.
گفتم: «چی؟ متوجه نشدم.
او اسفنج را مثل هنرمندی که میخواهد قلم مو را روی بوم بکشد بالا نگه داشت.
مادرم گفت: «چارلی، ما با هم خانه ها را تمیز می کردیم.ا
مادرم با دیدن حالت چهرهام انگشتهایش را با بی توجهی تکان داد.
فکر می کنی چطور توانستم شما بچه ها را به کالج بفرستم؟»

صفحه 120 از 203