نام کتاب: یک روز دیگر
خانم تلما گفت: «نمی دانم، پزی، این کار یک معجزه لازم دارد.
داشت توی آینه ی دسته داری نگاه می کرد. مادرم ٹنه های کوچک و جعبه های جواهر را بیرون آورد.
گفت: «خوب، این هم کیف معجزهی من است آره؟ توی آن برای سرطان هم دوایی داری؟ مادرم یک بطری را بالا گرفت. نرم کننده دارم. خانم تلما خندید. پزی، فکر می کنی چیز احمقانه ای است؟
چه چیزی عزیزم؟ و میل زیبا به نظر رسیدن - در این مر-عله؟
این کار هیچ ایرادی ندارد، اگر منظورت همین است.»
وخوبه میدانی پسرها و دخترهایم آن بیرون هستند، موضوع همین است. و آن کوچولوها. دلم میخواهد جلوی آنها سالم به نظر برسم، میفهمی؟ دوست ندارم از دیدن من بترسد ، مرا مثل قاب دستمال آشپزخانه ای کهنه ببینند.»
مادرم نرم کننده را روی صورت خانم تلما مالید. کف دستهایش را به صورت دایره هایی گسترده حرکت داد.
گفت: «تو هرگز ممکن نیست شبیه دستمال آشپزخانه بشویه ساوه، با من حرف بزن، پزی۔

صفحه 119 از 203