نام کتاب: یک روز دیگر
با اتومبیل که میرفتیم، برای اولین بار از پنجره آدم های دیگر را دیدم. پیرمرد نحیفی با ریش خاکستری داشت یک شن کش را به گاراژش می برد. مادرم برای او دست تکان داد و او در جواب دست تکان داد. زنی با موهایی به رنگ بستنی وانیلی فرانسوی، لباس خانه پوشیده و روی ایران نشسته بود، بار دیگر مادرم دست تکان داد. بار دیگر در جواب دستی برایش تکان داده شد.
مدتی با اتومبیل رفتیم تا آنکه خیابانها کوچک تر و ناهموارتر شد به جادهای خاکی پیچیدهیم و به خانه ای مختصر در خانواده رسیدیم که ایوان سقف دارش کنار درهای زیرزمین بود و بدجوری به رنگ نیاز داشت. چندین اتومبیل در مسیر اتومبیل رو پارک شده بود، در حیاط جلویی دوچرخه ای به پهلو افتاده بود. خانم تلما اتومبیل را پارک کرد و سویچ را چرخاند
و یکدفعه، ما داخل خانه بودیم. اتاق خواب قاب بندی شده بود و فرشی زیتونی رنگ داشت. خود تخت کهنه بود و آسمانه داشت. ناگهان، خانم تلما روی آن دراز کشیده بود و به دو بالش تکیه داده بود
از مادرم پرسیدم: والآن چه می شود؟ه
سرش را طوری تکان داد که انگار داشت میگفت: «حالا نه.و شروع کرد به بیرون آوردن وسایل توی کفش. صدای جیغ بچه ها را از اتاق دیگر شنیدم و صدای خفهی تلویزیون و بشقاب هایی که سر میز جابه جا می شد.
تلما زمزمه کرد: «آنها فکر می کند من خوابیده ام. به چشمهای مادرم نگاه کرده
پزی، واقعا ممنون میشوم، می توانی؟ مادرم جواب داد: «البه.4

صفحه 117 از 203