نام کتاب: یک روز دیگر
مادرم اصرار داشت ما او را وخانم تلماه صدا کنیم. این را به یاد دارم. و یادم هسته اجازه نداشتیم به هر اتاقی که او تازه با جارو برقی تمیز کرده بود قدم بگذاریم. یادم هست گاهی در حیاط پشتی با من بیسبال بازی می کرد و می توانست به محکمی خود من توپ پرت کند.
در ضمن او بدون قصد خاصی، نامی خودمانی برای من اختراع کرد. پدرم سعی کرده بود مرا دچاک صدا بزند (مادرم از این اسم نفرت داشت، می گفت: «چاک؟ مثل اسم گاوچرانهاست)؛ اما چون من همیشه در حین وارد شدن از حیاط پشتی به خانه فریاد می کشیدم
مامان ن ن نه با وروبرتا ا ه یک روز خانم تلما، با اوقات تلخ سرش را بلند کرد و گفت: «چیکادودل - دوا چیکادودل - دوا، و نمی دانم به دلایلی قسمت بچیکه باقی ماند. فکر نمی کنم این کار پدرم را خیلی به خانم تلما علاقه مند کرده باشد.
حالا او با نیشخند گل و گشادی به مادرم می گفت: «زی، داشتم به تو فکر می کردم..
مادرم گفت: «خوب، متشکرم.» |
جدا فکرتو بودم. | به طرف من برگشت.
چیکادو، این روزها دیگه نمیتونم برات توپ بندازم.» خندید زیادی پیر شدم.»
ما در اتومبیل او بودیم و گمان می کنم این طوری به قسمت آپارتمانها رسیدیم. برایم عجیب بود که مادرم خانم تلما را آرایش کند. اما خوبا، من از ده سال آخر عمر مادرم خیلی کم خبر داشتم. زیادی درگیر ماجراهای خودم بودم.

صفحه 116 از 203