را شنیدم. فورا دنبال مادرم گشتم، او هنوز کنار سینک بود. آنچه تجربه کرده بودم، هرچه بود، در سرم اتفاق افتاده بود.
چند لحظه صبر کردم. به نفس بلند کشیدم. بعد با نگاهی به پایین دوخته در انتظار دیدن مأمور پلیسی که سرم فریاد کشیده بود. با احتیاط دستگیره را چرخاندم. به دلایلی تصور کردم باید جوان باشد.
اما وقتی به بالا نگاه کردم به جای او زن سیاهپوست ممسنی را دیدم که عینکی با زنجیر از گردنش آویخته بود، با موهایی نامرتب و سیگاری روشن.
گفت: «چیکادو، تو هستی خوا، بین چقدر بزرگ شده.»
ه ما او را خانم تلما صدا می کردیم. او خانه ی ما را تمیز می کرد. لاغر بود و شانه های باریکی داشت، با خندهای گل و گشاد و اخلاقی تند. موهایش به رنگ نارنجی مایل به قرمز بود و مثل مردها مدام سیگار می کشید، لاکی استرایک، که آن را در جیب پیراهنش می گذاشت. او که در آلاباما به دنیا آمده و همانجا بزرگ شده بود به شکلی از پیرویل سر در آورده بود، جایی که در اواخر دهه ی ۱۹۵۰ در آن قسمت شهر که ما بودیم، تقریبا در هر خانه ای کسی مثل او کار می کرد. آنها را بخانه داره یا وقتی مردم صادق بودند وخدمتکاره مینامیدند. پدرم صبحهای شنبه او را از ایستگاه اتوبوس نزدیک کافه تریای هورن اندھاردارت سوار می کرد و قبل از بیرون رفتن از خانه دستمزدش را می پرداخت: اسکناسهای تاشده را پایین، نزدیک باسنش، یواشکی به او می داد، طوری که انگار هیچ کدام مجاز نبودند به پول نگاه کنند. ما که برای بیسبال بیرون بردیم او تمام روز نظافت می کرد. وقتی به خانه میرسیدیم، اتاق من کاملا تمیز و مرتب بود، چه خوشم می آمد و چه خوشم نمی آمد
چند لحظه صبر کردم. به نفس بلند کشیدم. بعد با نگاهی به پایین دوخته در انتظار دیدن مأمور پلیسی که سرم فریاد کشیده بود. با احتیاط دستگیره را چرخاندم. به دلایلی تصور کردم باید جوان باشد.
اما وقتی به بالا نگاه کردم به جای او زن سیاهپوست ممسنی را دیدم که عینکی با زنجیر از گردنش آویخته بود، با موهایی نامرتب و سیگاری روشن.
گفت: «چیکادو، تو هستی خوا، بین چقدر بزرگ شده.»
ه ما او را خانم تلما صدا می کردیم. او خانه ی ما را تمیز می کرد. لاغر بود و شانه های باریکی داشت، با خندهای گل و گشاد و اخلاقی تند. موهایش به رنگ نارنجی مایل به قرمز بود و مثل مردها مدام سیگار می کشید، لاکی استرایک، که آن را در جیب پیراهنش می گذاشت. او که در آلاباما به دنیا آمده و همانجا بزرگ شده بود به شکلی از پیرویل سر در آورده بود، جایی که در اواخر دهه ی ۱۹۵۰ در آن قسمت شهر که ما بودیم، تقریبا در هر خانه ای کسی مثل او کار می کرد. آنها را بخانه داره یا وقتی مردم صادق بودند وخدمتکاره مینامیدند. پدرم صبحهای شنبه او را از ایستگاه اتوبوس نزدیک کافه تریای هورن اندھاردارت سوار می کرد و قبل از بیرون رفتن از خانه دستمزدش را می پرداخت: اسکناسهای تاشده را پایین، نزدیک باسنش، یواشکی به او می داد، طوری که انگار هیچ کدام مجاز نبودند به پول نگاه کنند. ما که برای بیسبال بیرون بردیم او تمام روز نظافت می کرد. وقتی به خانه میرسیدیم، اتاق من کاملا تمیز و مرتب بود، چه خوشم می آمد و چه خوشم نمی آمد