نام کتاب: یک روز دیگر
هربار چوب بیسبال را تاب می دادم یا توپی را پرت می کردم او را می دیدم. برای همین هرگز سال را کنار نگذاشتم. برای همین هر بهار و هر تابستان در هر تیم و هر لیگی که امکان داشت بازی کردم. پدرم را در حال کج کردن آرنجم و در حال اصلاح کردن نحوهی ایستادنم در محل چوب زنی می دیدم. وقتی میدویدم تا یک دور پرتاب را تمام کنم، می شنیدم فریاد می زند: بجنب، بجنب، بجنب!
یک پسربچه همیشه پدرش را در زمین بیسبال میید. تصور می کردم او حتما زمانی واقعا ظاهر می شود.
بنابراین هر سال یونیفورم تیم تازه ام را می پوشیدم - جوراب های قرمز، شلوار خاکستری، بلوز آبی، کلاه کپ زرد - و هربار مثل این بود که دارم برای دیداری لباس به تن می کنم. نوجوانی ام را بین بوی خمیر چوب کتاب ها، که عشق مادرم بود، و بوی چرم دستکش های پیال که عشق پدرم بود، دو پاره کردم، هیکلم مثل پدرم شد: چهارشانه، اما دو اینچ بلندتر.
و همان طور که داشتم بزرگ می شدم، در برخورد با موانع مثل کلکی در دریای متلاطم، به ایمان راسخ سفت و سخت به بیسبال چسبیدم
تا آنکه عاقبت بیسبال مرا دوباره به پدرم رساند. کاری که همیشه میدانستم خواهد کرد.
هه او بعد از هشت سال غیبت، در اولین بازی کالج من در بهار ۱۹۶۸، درست در ردیف صندلی های پشت گوشه ی چوب زن، جایی که به بهترین شکل می توانت شیوهی بازی مرا ببیند، دوباره ظاهر شده
هرگز آن روز را فراموش نمی کنم. بعدازظهری پر باد بود با آسمانی به رنگ فلز که خبر از باران می داد. من به طرف محل توپ زدن رفتم.

صفحه 112 از 203