نام کتاب: یک روز دیگر
وقتی ارواح برمی گردند
من عادت داشتم درباره برگشتن پدرم خیالبافی کنم. خیال می کردم او به شهری در همسایگی ما نقل مکان کرده و من یک روز دوچرخه ام را تا خانه ی او می دانم و در می زنم و او به من می گوید همه ی اینها فقط یک اشتباه بزرگ بوده و دو نفری با دوچرخه به خانه برمی گردیم، و پدرم پشت سر من تندتند رکاب می زند. مادرم از خانه بیرون می دود و از شادی اشک می ریزد.
خیالاتی که ذهن تان می تواند کنار هم بگذارد شگفت انگیز است. حقیقت این بود که نمی دانستم پدرم کجا زندگی می کند و هرگز هم نفهمیدم. بعد از مدرسه از جلوی مغازهی لیکورفروشی او رد می شدم. اما او هرگز آنجا نبود. حالا دوستش مارتی آنجا را اداره می کرد و به من گفت پدرم تمام وقت در مغازهی جدید در کالیگزوود کار می کند. با اتومبیل تا آنجا فقط یک ساعت راه بود اما برای بچه ای به سن من آنجا با کره ماه فرقی نداشت. بعد از مدتی، دیگر از جلوی مغازهی او رد نشدم. دیگر دربارهی دوچرخه سواری دونفری به طرف خانه خیالبافی نکردم. دبستان، دوره ی راهنمایی و دبیرستان را بدون خبری از پدرم تمام کردم.
او صرفا یک روح بود. اما من هنوز او را میدیدم.

صفحه 111 از 203