نام کتاب: یک روز دیگر
به زمین می کوبیدند و با صدای بلند حرف می زدند و می خندیدند، جست و خیز کنان از پله ها پایین آمدند.
وقتی داشتند از کنار ما می گذشتند یکی از آنها گفت: «ببخشید. عذر میخواهم. وقتی آنها رفتند، به جلو خم شدم، فقط خیال داشتم گونه اش را به سرعت بوسم، اما او بازوهایش را دور گردنم انداخت و مرا جلو کشید. بوی عطرش را حس کردم، بوی اسپری موهایش، نرم کننده ی پوسئ، همه ی چیزهایی که خودش را برای این روز به خصوص در آنها غرق کرده بود.. .
خودم را عقب کشیدم، چمدان را برداشتم و از پله ها بالا رفتم و مادرم را در راه پله ی خوایگاه، در نزدیک ترین حدی که توانسته بود به تحصیل در کالج نزدیک شود، باقی گذاشتم.

صفحه 107 از 203