نام کتاب: یک روز دیگر
نبودیم. دیدم خرامان به طرف دو آدم ریشو رفت که زیر درختی ولو شده بودند. یکی از آنها را بوسید و خودش هم کنارشان روی زمین ولو شد. من هم با مادرم بودم که داشت در مورد وسایل حمامم از من سؤال می کرد.
یک ساعت بعد، چمدانم را از راه پله ی خوابگاهم بالا کشیدم. مادرم دو چوب دستی وشانسه بیسبالم را می آورد که با آنها در کنفرانس بیسبال ایالت پرویل در نقش چوب زن بازی کرده بودم
دستم را دراز کردم و گفتم: «بس است، من چوبها را می برم.
من هم با تو بالا می آیم.» نه، مشکلی نیست.ه وأما می خواهم اتاقت را بینم.0 ومامان.
چی؟* وزود باشی.6 چی؟ خودت میدانی. زود باش.»
چیز دیگری به فکرم نمی رسید که باعث رنجش او نشود، بنابراین فقط دستم را بیشتر جلو بردم. صورتش غمگین شد. آن موقع من شش اینچ از او بلندتر بودم. چوب ها را به من داد. آنها را روی چمدان گذاشتم
او گفت: «چارلی. صدایش ملایم تر شده بود، و لحنش متفاوت به نظر می رسید. «مادرت را بوسة
چمدان را روی زمین گذاشتم. صدای خنهای بلند شد. به طرف او خم شدم. درست همان موقع دو دانشجوی بزرگتر که پاهایشان را

صفحه 106 از 203