نمی روی. ما با هم در پپرویل بیچ هم حسابی مشخص بودیم، اما یادتان باشد، صحبت از کالج در اواسط دهه ی شصت است، جایی که هرچه نامناسب تر لباس می پوشیدید، لباستان مناسباتر به نظر می آمد. در نتیجه وقتی به محوطهی کالج رسیدیم و از ماشین استیشن شورولتمان پیاده شدیم اطرافمان پر بود از زنهای جوان صندل پوشیده با دامن های چین دار و مردهای جوان با تیشرت های آستین حلقه ای و شلوارهای کوتاه و موهای بلند پشت گوش زده. و ما آنجا بودیم، با کراوات و کت و شلوار ارغوانی، یک بار دیگر احساس کردم مادرم از من یک أحمق ساخته.
او می خواست بداند کتابخانه کجاست و کسی را پیدا کرد که ما را راهنمایی کند. وقتی داشتیم طبقه ی اول کتابخانه را می گشتیم او با تعجب گفت: «چارلی، این همه کتاب را ببین. میتوانی تمام چهار سال را اینجا بمانی و هرگز کم نیاوری.8
هر طرف می رفتیم او همین طور با دست اشاره می کرد: ایبین! آن اتاقک - تو مینوانی آنجا غذا بخوریه من این وضع را تحمل می کردم چون می دانستم مادرم به زودی آنجا را ترک می کند. اما وقتی داشتیم از چمن رد میشدیم، دختر زیبایی - در حال آدامس جویدن، با ماتیک سفید و چتر زلفی - توجهم را جلب کرد. توجه او هم به من جلب شد. عضلات بازویم را منقبض کردم و فکر کردم شاید اولین دوست دخترم در کالج باشد، کسی چه میداند؟ درست در همان لحظه مادرم گفت: وسایل حمامت را برداشتیم؟ه
به این سؤال چه جوابی میدهید؟ بله؟ نه؟ تو را به پیغمبر، مامان! همه اش بد است، دختر یکراست از کنار ما رد شد و قهقههای سر داد، شاید هم من این طور تصور کردم. به هر حال، ما در کهکشان او
او می خواست بداند کتابخانه کجاست و کسی را پیدا کرد که ما را راهنمایی کند. وقتی داشتیم طبقه ی اول کتابخانه را می گشتیم او با تعجب گفت: «چارلی، این همه کتاب را ببین. میتوانی تمام چهار سال را اینجا بمانی و هرگز کم نیاوری.8
هر طرف می رفتیم او همین طور با دست اشاره می کرد: ایبین! آن اتاقک - تو مینوانی آنجا غذا بخوریه من این وضع را تحمل می کردم چون می دانستم مادرم به زودی آنجا را ترک می کند. اما وقتی داشتیم از چمن رد میشدیم، دختر زیبایی - در حال آدامس جویدن، با ماتیک سفید و چتر زلفی - توجهم را جلب کرد. توجه او هم به من جلب شد. عضلات بازویم را منقبض کردم و فکر کردم شاید اولین دوست دخترم در کالج باشد، کسی چه میداند؟ درست در همان لحظه مادرم گفت: وسایل حمامت را برداشتیم؟ه
به این سؤال چه جوابی میدهید؟ بله؟ نه؟ تو را به پیغمبر، مامان! همه اش بد است، دختر یکراست از کنار ما رد شد و قهقههای سر داد، شاید هم من این طور تصور کردم. به هر حال، ما در کهکشان او