چیک و کالج
گمان می کنم روزی که به کالج رفتم یکی از شادترین روزهای زندگی مادرم بود. حداقل اولش این طور بود. دانشگاه پیشنهاد کرده بود با یک بورس بیسبال نیمی از شهریه ی مرا بپردازد، اگرچه، وقتی مادرم موقع تعریف کردن برای دوستانش فقط گفت «بورس، عشق او به آن کلمه باعث شد هر احتمالی در مورد اینکه پذیرفته شدن من به خاطر پیروزی در برابر توپ بوده، نه کتاب، فراموش شود.
صبحی را که با اتومبیل به موی سال اول دانشگاهم راه افتادیم به یاد دارم. مادرم قبل از طلوع خورشید بیدار شده بود و وقتی من تلوتلوخوران از پله ها پایین آمدم صبحانهی کاملی انتظارم را می کنید - پنکیک، بیکن، تخم مرغ - شش نفر هم نمی توانستند آن همه غذا را تمام کنند. روبرتا خواست با ما باید اما من گفتم نه و در واقع منظورم این بود همین که دارم با مادرم میروم کافی است - روبرتا خودش را با یک بشقاب پر نان برشته ی فرانسوی پوشیده از شیره تسلی داد. او را به منزل همسایه ای رساندیم و سفر چهار ساعته مان را شروع کردیم.
چون برای مادرم این یک واقعهی مهم بود، یکی از لباس های مهمانی اش را پوشید - کت و شلوار ارغوانی، دستمال گردن، کفش های پاشنه بلند، عینک آفتابی و اصرار کرد که من هم پیراهن سفید بپوشم و کراوات بزنم. گفت: «تو داری می روی کالج درس بخوانی، به ماهیگیری که
گمان می کنم روزی که به کالج رفتم یکی از شادترین روزهای زندگی مادرم بود. حداقل اولش این طور بود. دانشگاه پیشنهاد کرده بود با یک بورس بیسبال نیمی از شهریه ی مرا بپردازد، اگرچه، وقتی مادرم موقع تعریف کردن برای دوستانش فقط گفت «بورس، عشق او به آن کلمه باعث شد هر احتمالی در مورد اینکه پذیرفته شدن من به خاطر پیروزی در برابر توپ بوده، نه کتاب، فراموش شود.
صبحی را که با اتومبیل به موی سال اول دانشگاهم راه افتادیم به یاد دارم. مادرم قبل از طلوع خورشید بیدار شده بود و وقتی من تلوتلوخوران از پله ها پایین آمدم صبحانهی کاملی انتظارم را می کنید - پنکیک، بیکن، تخم مرغ - شش نفر هم نمی توانستند آن همه غذا را تمام کنند. روبرتا خواست با ما باید اما من گفتم نه و در واقع منظورم این بود همین که دارم با مادرم میروم کافی است - روبرتا خودش را با یک بشقاب پر نان برشته ی فرانسوی پوشیده از شیره تسلی داد. او را به منزل همسایه ای رساندیم و سفر چهار ساعته مان را شروع کردیم.
چون برای مادرم این یک واقعهی مهم بود، یکی از لباس های مهمانی اش را پوشید - کت و شلوار ارغوانی، دستمال گردن، کفش های پاشنه بلند، عینک آفتابی و اصرار کرد که من هم پیراهن سفید بپوشم و کراوات بزنم. گفت: «تو داری می روی کالج درس بخوانی، به ماهیگیری که