نام کتاب: یک روز دیگر
مادرم نخی را که اتفاقا روی کتش بود برداشت. بعد به من نگاه کرد و لبخند زد. رز عقب رفت، و گذاشت در بسته شود
در حالی که مادرم بازویم را گرفته بود با احتباط از پله ها پایین آمدیم. وقتی به پیاده رو رسیدیم، او به سمت چپ اشاره کرد و ما برگشتیم. حالا خورشید تقریبا درست بالای سر ما بود.
مادرم گفت: «چارلی، با ناهار چطوری؟ه نزدیک بود بخندم. مادرم گفت: «چی؟ه
هیچی. حتما. ناهاره این هم می توانست به اندازه ی هر چیز دیگری منطقی باشد.
و حالا - با یک چرت کوچولو - حالت بهتر شده؟» شانه بالا انداختم: «گمان می کنم. او با مهربانی دستم را نوازش کرد میدانی، او دارد می میرد.ه کی؟ رز؟ هوم مم. . نمی فهمم. به نظر می رسید حالش خوب است.» مادرم با چشمهای نیم بسته به خورشید نگاه کرد. او امشب میمیرد. | امشب؟ بله. واما گفت دارد به دیدن شوهرش می رود. دهمین کار را می کند. من همان طور راه رفتم.

صفحه 102 از 203