مادرم نخی را که اتفاقا روی کتش بود برداشت. بعد به من نگاه کرد و لبخند زد. رز عقب رفت، و گذاشت در بسته شود
در حالی که مادرم بازویم را گرفته بود با احتباط از پله ها پایین آمدیم. وقتی به پیاده رو رسیدیم، او به سمت چپ اشاره کرد و ما برگشتیم. حالا خورشید تقریبا درست بالای سر ما بود.
مادرم گفت: «چارلی، با ناهار چطوری؟ه نزدیک بود بخندم. مادرم گفت: «چی؟ه
هیچی. حتما. ناهاره این هم می توانست به اندازه ی هر چیز دیگری منطقی باشد.
و حالا - با یک چرت کوچولو - حالت بهتر شده؟» شانه بالا انداختم: «گمان می کنم. او با مهربانی دستم را نوازش کرد میدانی، او دارد می میرد.ه کی؟ رز؟ هوم مم. . نمی فهمم. به نظر می رسید حالش خوب است.» مادرم با چشمهای نیم بسته به خورشید نگاه کرد. او امشب میمیرد. | امشب؟ بله. واما گفت دارد به دیدن شوهرش می رود. دهمین کار را می کند. من همان طور راه رفتم.
در حالی که مادرم بازویم را گرفته بود با احتباط از پله ها پایین آمدیم. وقتی به پیاده رو رسیدیم، او به سمت چپ اشاره کرد و ما برگشتیم. حالا خورشید تقریبا درست بالای سر ما بود.
مادرم گفت: «چارلی، با ناهار چطوری؟ه نزدیک بود بخندم. مادرم گفت: «چی؟ه
هیچی. حتما. ناهاره این هم می توانست به اندازه ی هر چیز دیگری منطقی باشد.
و حالا - با یک چرت کوچولو - حالت بهتر شده؟» شانه بالا انداختم: «گمان می کنم. او با مهربانی دستم را نوازش کرد میدانی، او دارد می میرد.ه کی؟ رز؟ هوم مم. . نمی فهمم. به نظر می رسید حالش خوب است.» مادرم با چشمهای نیم بسته به خورشید نگاه کرد. او امشب میمیرد. | امشب؟ بله. واما گفت دارد به دیدن شوهرش می رود. دهمین کار را می کند. من همان طور راه رفتم.