نام کتاب: یک روز دیگر
چو آنی می گوید، امن... با آنها هستم.4 او من پدر و مادرتان را می شناسم؟
او می خواهد یک بسته شکلات دیگر را در پاکت خواهرم بندازد.
روبرتا می گوید: «خانم به تو مامان من است.ه زن مکٹ می کند. شکلات را عقب می برد. می گوید: «منظورت که خانم به تو نیست؟
هیچ کدام از ما نمی دانیم باید چه بگوییم. حالت چهرهی زن عوضی شده، آن ابروهای کشیده شده با مداد به طرف پایین آمده اند.
حالا، عزیز دلم، گوش به حرفم بده. به مادرت بگو شوهر من نیازی ندارد هر روز جلوی مغاز ماشی نمایش کوچک مد او را بیند. به او بگو هیچ خیال یخودی به سرش نزند، حرفم را شنیدی؟ هیچ خیال خودی۔
جوانی به من نگاه می کند. پشت گردنم دارد می سوزد.
روبر تا که چشمش به شکلات است می گوید: می شود آن یکی را هم به من بدهید؟
زن شکلات را به سینه اش نزدیک تر می کند. من روبرتا را می کشم و زیر لب می گویم: «زودباش، روبر تا.و
زن می گوید: ولابد توی خانواده تان رسم است. همه ی شما می خواهید هر چیزی را صاحب شوید. چیزی را که گفتم به او بگوا هیچ خیال بیخودی، می شنوید؟
ما حالا به وسط چمن آنها رسیده ایم.

صفحه 100 از 203