نام کتاب: کوری
حساب کن، برای هر دویمان پول می دهم، و آنگاه به انتهای بخش نزدیک دیوار رفت. از آن دیوار مثل سایر دیوارهای بخش میخهای بزرگی بیرون زده بود که لابد زمانی اشیاء قیمتی و سایر زلم زیملوهای دیوانه ها را به آنها می آویختند. زن دکتر قیچی را به بالاترین میخی که دستش می رسید آویزان کرد. بعد روی تختش نشست. شوهرش و مردی که اول کور شد آهسته آهسته به سوی در حرکت می کردند و برای جمع کردن اشیاء قیمتی از تخت های دو طرف می ایستادند، بعضی ها اعتراض داشتند که بی شرمانه غارت می شوند، و اول حرف حقیقت محض بود، عده ای هم با بی تفاوتی از آنچه داشتند صرف نظر میکردند، انگار فکر می کردند که با توجه به تمام جوانب، در این دنیا هیچ چیزی به معنای واقعی به ما تعلق ندارد، که این هم حقیقت کاملا شفافی است. هنگامی که پس از جمع آوری اشیاء به در بخش رسیدند، دکتر پرسید آیا هر چه داشتیم داده ایم، صدایی از سر تسلیم و رضا بلند شد که بله، بعضی ها ترجیح دادند جواب ندهند و به موقع خود خواهیم دانست آیا این کار را برای پرهیز از دروغ گفتن کردند یا نه. زن دکتر به قیچی اش نگریست. از این که آن بالا بالا آویزان بود تعجب کرد، انگار خودش آن را آنجا آویزان نکرده بود، بعد فکر کرد آوردن قیچی فکر بسیار خوبی بود، حالا می تواند ریش شوهرش را کوتاه کند و او را آراسته تر جلوه دهد، چون همان طور که می دانیم، در شرایطی که آنها زندگی می کردند، ریش تراشیدن روزمره برای مردها امکان پذیر نبود. وقتی دوباره نگاهش به در افتاد، آن دو مرد در سایه های راهرو ناپدید شده و به سوی بخش سهی سمت چپ در حرکت بودند، جایی که طبق دستور باید برای خرید غذا می رفتند. غذای امروز، غذای فردا، و چه بسا تا آخر هفته. آن وقت چه، و این سؤال بدون جواب می ماند، داروندارمان می رود پای غذا.
بر خلاف انتظار راهروها طبق معمول شلوغ نبود، چون در حالت عادی وقتی بازداشت شدگان از بخش خارج می شدند همیشه پایشان می لغزید، به همدیگر می خوردند و زمین می افتادند، آنهایی که مورد ضرب و جرح قرار می گرفتند فحش های آبدار می دادند و حرف های رکیک می زدند، ضاربین با فحش های رکیک تر مقابله به مثل می کردند، اما هیچ کس اهمیتی نمی داد، بالأخره آدم باید دق دلی اش را یک جوری خالی کند، به خصوص اگر کور باشد، جلوتر صدای پا و گفت وگو به گوش می رسید، لابد نمایندگان سایر بخش ها بودند که طبق همان دستورات عمل می کردند، مردی که اول کور شد گفت عجب گرفتاری شدیم دکتر، انگار کوری بس نبود که حالا گیر و دزدهای کور هم افتاده ایم، انگار سرنوشت من همین است، اول گیر ماشین دزد افتادم، حالا هم که این بی سر و پاها به زور اسلحه غذایمان را می دزدند، نکته همین جاست، آنها مسلح اند، اما فشنگهایشان که تا ابد دوام نمی آورد، هیچ چیز تا ابد دوام نمی آورد، اما بهتر بود در این مورد دوام می آورد، چرا، چون اگر فشنگ ها تمام می شد معنی اش این بود

صفحه 99 از 224