نام کتاب: کوری
رأی گیری نبود، تمام بخش موافق بود، دکتر یادآور شد باید دو نفر انتخاب شوند، و پرسید آیا کسی داوطلب می شود، مردی که اول کور شد گفت اگر کس دیگری نیست من حاضرم، بسیار خوب، شروع کنیم به جمع آوری، یک کیسه، یا کیف، یا چمدان کوچکی لازم داریم، هرکدامشان باشد به درد می خورد، زن دکتر گفت می توانم از شر این کیف راحت شوم، و بی درنگ مشغول خالی کردن کیفی شد که زمانی لوازم آرایش و خرت و پرت های دیگری را در آن گذاشته بود، زمانی که شرایط اجباری زندگی کنونی اش را به خواب هم نمیدید. میان شیشه ها و جعبه ها و لوله های گوناگون یک قیچی نوک تیز پیدا کرد. یادش نمی آمد قیچی را در کیف گذاشته باشد، ولی قیچی آنجا بود. زن دکتر سرش را بلند کرد. زندانیان کور منتظر بودند و شوهرش کنار تخت مردی که اول کور شده بود رفته بود و با او حرف می زد، دختری که عینک دودی داشت به پسرک لوچ میگفت غذا به زودی می رسد، روی زمین، پشت میز بالاسر تخت، یک نواربهداشتی خون آلود بود، انگار دختری که عینک دودی داشت با حجب و حیایی دخترانه و بی جا، نگران قایم کردن آن از چشمهایی بود که توان دیدن نداشتند. زن دکتر به قیچی خیره شد، سعی کرد بفهمد چرا اینجوری به آن زل زده، چه جوری، این جوری، اما دلیلی پیدا نکرد، واقعا انتظار داشت چه دلیلی در یک قیچی ساده، با دو تیغهی نیکلی بلند تیز براق پیدا کند، شوهرش پرسید کیفت حاضر است، زن دکتر جواب داد بله، اینجاست، و دستش را با کیف خالی دراز کرد و دست دیگرش را با قیچی به پشت سر برد تا آن را قایم کند، دکتر پرسید طوری شده، زنش جواب داد نه، البته می توانست به همان آسانی جواب دهد که نه، چیزی نشده که تو بتوانی ببینی، شاید صدایم کمی غیرعادی شد، همین طور دیگری نشده. دکتر و مردی که اول کور شد به سوی او آمدند، دکتر کیف را در دست های مرددش گرفت و گفت هر چه دارید آماده کنید، ما برای جمع آوری اشیاء حاضریم. زنش ساعت مچی اش را باز کرد، ساعت شوهرش را هم باز کرد، گوشواره هایش را درآورد، بعد نوبت یک انگشتر ظریف با نگین های کوچک یاقوت شد، زنجیر طلای دور گردن، حلقهی ازدواج خودش، حلقه ی ازدواج شوهرش، حلقه ها به راحتی یکی یکی از انگشتهایشان بیرون آمد، زن دکتر پیش خود فکر کرد لابد انگشتهایمان لاغر شده، همه ی اینها را توی کیف گذاشت، و بعد تمام پولی را که از خانه آورده بود، مقدار نسبتا زیادی اسکناس ریز و درشت و چند سکه، آنگاه گفت تمام هست و نیست ما همین است، دکتر پرسید مطمئن ای، خوب گشتی، تمام هست و نیست قیمتی ما همین است. در این فاصله دختری که عینک دودی داشت هم دار و ندارش را جمع کرده بود، تفاوت چندانی با متعلقات زن دکتر نداشت، او به جای یکی، دو دستبند داشت، اما حلقه ی ازدواج نداشت. زن دکتر منتظر شد تا شوهرش و مردی که اول کور شد به او پشت کنند و دختری که عینک دودی داشت رو به پسرک لوچ خم شود و بگوید مرا به جای مامانت

صفحه 98 از 224