نام کتاب: کوری
کنید، اما باز به شما اخطار می کنم تجدید نظر کنید، اگر بو ببریم همه چیز را نداده اید از غذا خبری نیست، به همین سادگی، و باید اسکناس هایتان را بجوید و الماس هایتان را گاز بزنید. مرد کوری از بخش دو در سمت راست پرسید چه کار باید بکنیم، همه چیز را یکدفعه بدهیم یا به نسبت هر چه می خوریم پول بدهیم، مردی که هفت تیر داشت با خنده گفت مثل این که مطلب را خوب شیرفهم نکردم، اول پول می دهید، بعد غذا می خورید، اگر بنا باشد هر چه بخورید پولش را بدهید حساب هایمان خیلی شلوغ می شود، بهتر است همه چیز را یکدفعه بدهید و بعد ما تصمیم می گیریم چه قدر غذا به شما بدهیم، اما باز هم می گویم، سعی نکنید چیزی را مخفی کنید، برایتان گران تمام می شود، و برای این که کسی ایراد به درستی ما نگیرد، توجه کنید که بعد از تحویل گرفتن همه چیز، یک بازرسی کامل انجام می دهیم، وای به حالتان اگر یک پاپاسی پیدا کنیم، حالا می خواهم همه تان فوری از اینجا بروید. دستش را بالا برد و یک تیر هوایی دیگر شلیک کرد. باز مقداری از گچ کاری سقف کنده شد و به زمین افتاد. لات مسلح گفت تو هم بدان که صدایت را فراموش نمی کنم، زن دکتر جواب داد من هم قیافهی تو را فراموش نمی کنم.
هم
تد
کسی متوجه نامعقول بودن این حرف زن کوری نشد که می گفت قیافهای را که نمی توانست ببیند فراموش نخواهد کرد. بازداشت شدگان کور به سرعت متفرق شدند، در جست وجوی درهای خروجی بودند، و ساکنان بخش یک داشتند هم بندهایشان را در جریان اوضاع می گذاشتند. دکتر گفت بعد از این حرف هایی که شنیدیم گمان نمیکنم چاره ای جز قبول داشته باشیم، مثل این که عده شان زیاد است، بدتر این که همه مسلحاند. فروشندهی داروخانه گفت ما هم می توانیم مسلح شویم، شخص دیگری تأکید کرد که بله، با شاخه های درخت به شرطی که هنوز شاخهای در دسترس باقی مانده باشد، یا با میله های آهنی که از تخت هایمان بکنیم، تازه نای دست گرفتنشان را هم نداریم، من که حاضر نیستم دار و ندارم را به این مادرسگ های کور بدهم، دیگری گفت من هم همین طور، دکتر گفت مسأله همین است، یا باید همه هر چه داریم بدهیم، یا هیچ کس هیچ چیز ندهد، زنش گفت راه دیگری نداریم، تازه، رژیم اینجا همان رژیم تحمیلی بیرون است، هرکس بخواهد پول ندهد مختار است، اما چیزی گیرش نمی آید بخورد و نمی تواند انتظار داشته باشد از سهمیه ی بقیهی ما چیزی نصیبش بشود، دکتر گفت همه باید همه چیزمان را بدهیم، فروشندهی داروخانه پرسید تکلیف آنهایی که چیزی ندارند بدهند چه می شود، آنها دیگر باید به هر چه سایرین بهشان می دهند اکتفا کنند، به قول معروف، از هر کس به اندازه ی توانایی اش، به هر کس به اندازه ی نیازش. بعد از لحظه ای سکوت، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید خب، حالا کی را نماینده انتخاب کنیم، دختری که عینک دودی داشت گفت من دکتر را پیشنهاد می کنم. نیاز به

صفحه 97 از 224