حسابی هستند، بدتر از همه مسلح هم هستند، یعنی چه مسلح، کم کمش چماق دارند، دیگری گفت بازویم هنوز از ضربه ای که زدند درد می کند، دکتر توصیه کرد بیایید در صلح و آرامش به این کار رسیدگی کنیم، من با شما می آیم تابا آنها صحبت کنیم، حتما سوء تفاهمی شده، فروشندهی داروخانه گفت البته، دکتر، با شما موافق ام، اما با رفتاری که دارند خیلی بعید است حرف حساب سرشان بشود، ولو این طور هم باشد باید به سراغشان برویم، این جوری که نمی شود، زن دکتر گفت من هم می آیم، به استثنای مردی که بازویش درد می کرد گروه کوچک از بخش خارج شد، آن مرد احساس می کرد وظیفه اش را انجام داده است و ماند تا ماجرای پرمخاطره اش را برای سایرین تعریف کند، تأکید کرد که سهمیهی غذا در دو قدمی شان بود، اما یک دیوار انسانی جلویش ایستاده بود، آن هم انسان هایی چماق به دست
گروه کوچک راه خود را از میان زندانیان کور بخش های دیگر به زور باز کرد و پیش رفت. وقتی به سرسرا رسیدند، زن دکتر فورا فهمید که امکان هیچ مذاکره ای وجود ندارد، و احتمالا هرگز وجود نخواهد داشت. در وسط سرسرا و دور کانتینرهای غذا زندانیان کوری حلقه زده بودند که چماق یا میله های فلزی که از تختها کنده بودند در دست داشتند و آنها را مثل سرنیزه یانیزه در مقابل یأس زندانیان کوری گرفته بودند، که آنها را در محاصره داشتند و با حرکات ناشیانه می کوشیدند از خط دفاعی عبور کنند، بعضی ها امید داشتند از میان شکاف یا سوراخی که یکی از آنها از روی بی احتیاطی باز گذاشته باشد رخنه کنند، دست ها را بالا می بردند و جلوی ضربات آنها را می گرفتند، بعضی ها هم چهار دست و پا روی زمین می خزیدند تا به پاهای دشمن می رسیدند و آنها با لگدی محکم یا ضربه ای به پشت دورشان می کردند. طبق اصطلاح رایج کورکورانه کتک می زدند. این صحنه ها با اعتراض های خشمناک و فریادهای غضب آلود همراه بود، ما غذایمان را می خواهیم، بی شرفها، خجالت آور است، ما حق خوردن داریم، هر چند که ممکن است عجیب به نظر برسد، اما یک فرد خوش فکریا بی قرار هم گفت پلیس خبر کنیم، چه بسا چند پلیس هم میانشان بود، ولی همانطور که میدانیم کوری به شغل و حرفه کاری ندارد، اما پلیسی که کور شده باشد با پلیس کور فرق دارد، دو پلیسی که ما می شناختیم مرده اند، و پس از مرارت بسیار، در زیر خاک اند. یک زن کور، به امید عبث که مقامات مایلاند در بیمارستان روانی مجددا آرامش و عدالت و راحت خیال حاکم باشد، به هر بدبختی بود خود را به ورودی اصلی تیمارستان رساند و فریادی کشید که همه شنیدند، کمک کنید، این پست فطرتها می خواهند غذای ما را بدزدند. سربازان وانمود کردند که نشنیده اند، دستوراتی که گروهبان گرفته بود جای تردید باقی نمی گذاشت، این دستورات را از سروانی که از آنجا بازدید رسمی کرده بود گرفته بود، حتی اگر به جان هم بیافتند و یکدیگر را بکشند، چه بهتر، از تعدادشان
گروه کوچک راه خود را از میان زندانیان کور بخش های دیگر به زور باز کرد و پیش رفت. وقتی به سرسرا رسیدند، زن دکتر فورا فهمید که امکان هیچ مذاکره ای وجود ندارد، و احتمالا هرگز وجود نخواهد داشت. در وسط سرسرا و دور کانتینرهای غذا زندانیان کوری حلقه زده بودند که چماق یا میله های فلزی که از تختها کنده بودند در دست داشتند و آنها را مثل سرنیزه یانیزه در مقابل یأس زندانیان کوری گرفته بودند، که آنها را در محاصره داشتند و با حرکات ناشیانه می کوشیدند از خط دفاعی عبور کنند، بعضی ها امید داشتند از میان شکاف یا سوراخی که یکی از آنها از روی بی احتیاطی باز گذاشته باشد رخنه کنند، دست ها را بالا می بردند و جلوی ضربات آنها را می گرفتند، بعضی ها هم چهار دست و پا روی زمین می خزیدند تا به پاهای دشمن می رسیدند و آنها با لگدی محکم یا ضربه ای به پشت دورشان می کردند. طبق اصطلاح رایج کورکورانه کتک می زدند. این صحنه ها با اعتراض های خشمناک و فریادهای غضب آلود همراه بود، ما غذایمان را می خواهیم، بی شرفها، خجالت آور است، ما حق خوردن داریم، هر چند که ممکن است عجیب به نظر برسد، اما یک فرد خوش فکریا بی قرار هم گفت پلیس خبر کنیم، چه بسا چند پلیس هم میانشان بود، ولی همانطور که میدانیم کوری به شغل و حرفه کاری ندارد، اما پلیسی که کور شده باشد با پلیس کور فرق دارد، دو پلیسی که ما می شناختیم مرده اند، و پس از مرارت بسیار، در زیر خاک اند. یک زن کور، به امید عبث که مقامات مایلاند در بیمارستان روانی مجددا آرامش و عدالت و راحت خیال حاکم باشد، به هر بدبختی بود خود را به ورودی اصلی تیمارستان رساند و فریادی کشید که همه شنیدند، کمک کنید، این پست فطرتها می خواهند غذای ما را بدزدند. سربازان وانمود کردند که نشنیده اند، دستوراتی که گروهبان گرفته بود جای تردید باقی نمی گذاشت، این دستورات را از سروانی که از آنجا بازدید رسمی کرده بود گرفته بود، حتی اگر به جان هم بیافتند و یکدیگر را بکشند، چه بهتر، از تعدادشان