نام کتاب: کوری
سهمیه ها به طرز رقت انگیزی گیج شدند و مجبور شدند کار را از سر بگیرند، یک نفر که بدگمان تر بود می خواست بداند سایرین دقیقا چه مقدار غذا با خود می برند، در آخر کار همیشه بگومگو می شد، یکی دو بار یکدیگر را هل می دادند، به زنان کور طبق معمول اهانت می شد. حالا همه در بخش بیدار بودند و منتظر سهمیه ی خود، از روی تجربه رواب نسبتا آسانی برای پخش سهمیه ها ابداع کرده بودند، اول همه چیز را به انتهای بخش می بردند، جایی که دکتر و زنش بودند با دختری که عینک دودی داشت و پسر بچه ای که مادرش را می خواست، بعد زندانیان دوتا دوتا آنجا می رفتند تا سهمیهشان را بگیرند، از دو تخت نزدیک ورودی بخش شروع می کردند، شماره یک در سمت راست، شماره ی یک در سمت چپ، شماره ی دو در سمت راست، شماره دو در سمت چپ، و به همین منوال ادامه می دادند، بدون بگومگویا هل دادن، البته بیشتر طول می کشید، اما به صلح و صفایش می ارزید. اولی ها، یعنی آنهایی که غذا در دسترسشان بود آخر از همه سهمیهی خود را برمی داشتند، البته به استثنای پسرک لوچ که وقتی دختری که عینک دودی داشت سهمیه اش را می گرفت غذایش را تمام کرده بود، در نتیجه همیشه مقداری از غذای دختر را هم یک القموی چرب می کرد. تمام زندانیان کور سرشان به سمت در ورودی بخش بود، به این امید که صدای پای همبندان خود را بشنوند، صدای پای محتاط و شاخص افرادی که چیزی در بغل حمل می کنند، اما این صدایی نبود که به ناگاه شنیده شد، بلکه صدای دویدن شتاب زده بود، البته اگر آنهایی که نمی توانستند جلوی پایشان را ببینند توان چنین شاهکاری را می داشتند. در عین حال وقتی نفس زنان میان چارچوب در نمایان شدند نمی شد به گونه ی دیگری وصف حال کرد. در بیرون چه خبر شده بود که مجبور شده بودند این طور سراسیمه به بخش برگردند، هر سه نفر سعی داشتند با هم وارد بخش شوند تا خبر غیر منتظره را بدهند. یکی از آنها گفت به ما اجازه ندادند غذا را برداریم و بیاوریم، و دو نفر دیگر همان حرف را تکرار کردند، به ما اجازه ندادند، یکی دو صدا در بخش پرسیدند، کی، سربازها، نه، بازداشت شده های کور، کدام بازداشت شده های کور، اینجا ما همه کوریم، فروشندهی داروخانه گفت نمیدانیم کی هستند، اما خیال می کنم از گروهی باشند که دسته جمعی آمدند، آخرین گروهی که آمد، دکتر پرسید یعنی چه که اجازه ندادند غذا بیاورید، تا حالا که مسأله ای نداشتیم، می گویند دیگر از این خبرها نیست، از حالا به بعد هر کس غذا می خواهد باید پولش را بدهد. صدای اعتراض از تمام بخش به هوا رفت، نمیشه، سهمیه ی غذایمان را برداشته اند، دزدها، شرم آور است، کور به کور زده، در عمرم فکر نمی کردم شاهد چنین چیزی باشم، باید برویم به گروهبان شکایت کنیم، فردی مصمم تر پیشنهاد کرد همه با هم بروند و خواهان حق قانونی شان شوند، فروشندهی داروخانه گفت آن قدرها هم آسان نیست، تعدادشان زیاد است، احساس کردم یک دار و دسته ی

صفحه 94 از 224