نام کتاب: کوری
که کور نیستم، امیدوارم پشیمان نشوی، فردا میگویم، زن دکتر در این لحظه درنگی کرد و سپس گفت مگر این که من هم تا فردا وارد اقلیم آنها شده باشم.
اما این اتفاق هنوز وقتش نرسیده بود. صبح روز بعد که مثل همیشه بیدار شد، چشمهایش مانند سابق همه چیز را به وضوح می دید، در بخش، همهی بازداشت شدگان کور در خواب بودند. زن دکتر فکر می کرد به چه نحوی باید به آنها بگوید که کور نیست، آیا لازم است همه را جمع کند و این خبر را به صدای بلند بگوید، یا بهتر است با احتیاط بیشتر و بدون فخرفروشی، انگار که خیلی هم مهم نباشد، بگوید تصورش را بکنید، کی می توانست فکر کند که میان این همه آدمهایی که کور شده اند من هنوز بینا باشم، یا شاید عاقلانه تر باشد که تظاهر کند کور بوده و ناگهان بینایی اش را بازیافته، از این راه چه بسا امیدی را هم در آنها زنده کند. لابد هم می گویند اگر او می تواند دوباره ببیند شاید ما هم بتوانیم، از طرف دیگر ممکن است به او بگویند پس در این صورت، از اینجا برو، برو بیرون، و او در جواب می گوید نمی رود مگر با شوهرش، و چون ارتش به افراد کور اجازهی بیرون رفتن از قرنطینه را نمی دهد، چاره ای نیست جز این که همان جا بماند. چند نفری از بازداشت شدگان کور در تختشان وول میخوردند، و مثل هر صبح، از خود باد خارج می کردند، اما این عمل موجب مهوع تر شدن محیط نمیشد چون مدت ها بود که به درجهی اشباع رسیده بود. تنها بوی گندی که از توالتها متصاعد می شد نبود که دل را آشوب می کرد، بوی انباشته شدهی بدن دویست و پنجاه نفر هم بود، بدنهایی غرق در عرق، که نه می توانستند و نه میدانستند چه طور خودشان را بشویند، لباس هایشان کثیف تر می شد، در رختخوابی می خوابیدند که به کرات در آن قضای حاجت کرده بودند. صابون و مواد پاک کننده یا سفید کننده ای که در گوشه و کنار افتاده بود به چه درد می خورد وقتی که اکثر دوش ها بند آمده یا از لوله کنده شده بود، وقتی که فاضلاب هابه بیرون جاری شده، کف راهروها را خیس کرده و لای درزهای سنگفرش نفوذ کرده بود. زن دکتر پیش خود گفت باید دیوانه باشم که بخواهم در این چیزها دخالت کنم، حتی اگر مرا خدمتکار خودشان نکنند، که حتما می کنند، خودم طاقت ندارم و باید تا جان دارم همه جا را بشویم و تمیز کنم، و این کار یک نفر نیست. جرأت قاطع پیشین به تدریج رنگ باخت وقتی با واقعیت خفت باری رویارو شد که به سوراخ های بینی اش رسوخ کرد و چشمهایش را آزرد، حالا زمان آن بود که از حرف به عمل بپردازد. برآشفت و زیر لب گفت من آدم ترسویی هستم، بهتر بود کور باشم تا این که مثل یک مبلغ مذهبی بزدل دوره بیافتم. سه نفر از بازداشت شدگان کور بلند شده بودند، یکی از آنها فروشندهی داروخانه بود، می خواستند در سرسرا موضع بگیرند تا سهمیهی غذای بخش یک را بردارند و ببرند. چون بینا نبودند نمی شد گفت که تقسیم سهمیه ها با چشم انجام گرفته، و مثلا یک کانتینر از دیگری پر و پیمان تر است، برعکس، هنگام شمارش

صفحه 93 از 224