نام کتاب: کوری
مرتب مواد پاک کننده تأکید می ورزید، و به زندانیان یادآور می شد که در هر بخش تلفنی برای سفارش دادن لوازم ضروری رو به اتمام موجود است، اما آنچه مورد نیاز بود یک شیلنگ آبیاری قوی برای شستن کثافات بود، بعد یک فوج لوله کش برای تعمیر و راه اندازی سیفون توالتها، و بعد هم آب، مقادیر زیادی آب برای پایین راندن فضولات از لوله ها به جای صحیح، و بعد، از شما استدعا داریم، یک جفت چشم بینا، دستی که بتواند ما را هدایت کند، و صدایی که به من بگوید از این طرف بیا. اگر به کمک این بازداشت شدگان کور نشتابیم، امروز و فرداست که مبدل به حیوان شوند، و از آن بدتر، مبدل به حیوان کور خواهند شد. این حرفها را آن صدای ناشناسی که راجع به نقاشی ها و تصاویر جهان سخن گفته بود بر زبان نیاورد، شخصی که این جملات را، گرچه با واژه هایی متفاوت، شب دیروقت می گوید زن دکتر است که کنار همسرش دراز کشیده و هر دو سر زیر یک پتو دارند، باید فکری به حال این کثافت کاری کرد، دیگر طاقت ندارم، نمی توانم وانمود کنم که نمی بینم، فکر عواقبش را بکن، حتم بدان که تو را غلام حلقه به گوش و پادوی خودشان می کنند، باید مطیع و گوش به فرمانشان باشی، انتظار خواهند داشت بهشان غذا بخورانی، حمامشان کنی، شب بخوابانی و صبح بیدارشان کنی، این طرف و آن طرف ببری شان، دماغشان را بگیری و اشکشان را خشک کنی، وقتی خواب هستی صدایت می کنند، و اگر منتظرشان بگذاری فحشت می دهند، چه طور ممکن است که تو، میان این همه آدم، انتظار داشته باشی که به دیدن این همه فلاکت ادامه بدهم، مدام این بدبختی ها را ببینم و کوچکترین اقدامی برای کمک به آنها نکنم، همین حالا هم زیادی به آنها می رسی، پس اگر فقط فکر و ذکرم این باشد که نفهمند می بینم به چه درد می خورم، عده ای به همین خاطر از تو متنفر می شوند، خیال نکن کوری ما را آدمهای بهتری کرده، بدتر هم نکرده، اما داریم تدریجا بدتر می شویم، وقت تقسیم غذا را مجسم کن، دقیقة، یک آدم بینا باید نظارت تقسیم غذا را به عهده بگیرد، منصفانه تقسیم کند، با تدبیرهای لازم می شود جلوی شکایت ها را گرفت، این درگیری ها که دارند مرا دیوانه می کنند تمام می شوند، نمی توانی تصور کنی دیدن کتک کاری دو نفر کور یعنی چه، جنگیدن همیشه کم و بیش نوعی کوری بوده، این فرق می کند، هر چه صلاح میدانی بکن، اما یادت باشد که ما در اینجا هستیم، همگی کور، کور کور، کورهایی که حرف های دلنشین نمی زنند و دلسوزی ندارند، دنیای مهربان و زیبای بچه یتیمهای کور به آخر رسیده، حالا در قلمرو خشن و بی رحم و سازش ناپذیر کورها هستیم، اگر می توانستی آنچه من می بینم ببینی، آرزوی کوری می کردی، حرفت را باور می کنم، اما لزومی ندارد، من که همین حالا هم کورم، مرا ببخش عشق من، ای کاش می دانستی، می دانم، میدانم، من عمرم را با نگاه کردن در چشم مردم گذرانده ام، چشم تنها جای بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی باشد و اگر این چشمها نباشند، فردا بهشان می گویم

صفحه 92 از 224