قبلا به دکتر گفته ام پشت چراغ راهنمایی ایستاده بودم، چراغ قرمز بود، پیاده ها از این طرف به آن طرف خیابان می رفتند، در همان لحظه کور شدم، بعد همان مردی که چند روز پیش مرد مرا به خانه رساند، البته نمی توانستم صورتش را ببینم، همسر مردی که اول کور شد گفت و اما من، آخرین چیزی که یادم است دستمالم است، در خانه نشسته بودم و زار زار گریه می کردم، دستمالم را به طرف چشمهایم بردم و در همان موقع کور شدم، منشی مطب گفت تازه سوار آسانسور شده بودم، دستم را دراز کردم تا دکمه را بزنم که دیگر چیزی ندیدم، مجسم کنید در چه مخمصهای افتاده بودم، تنهایی در آسانسور گیر کرده بودم، نمی دانستم بالا میروم یا پایین، نمی توانستم دکمه ای که در را باز می کرد پیدا کنم، فروشندهی داروخانه گفت وضع من خیلی ساده پیش آمد، شنیده بودم مردم کور می شوند، بعد سعی کردم تصور کنم کوری چه شکلی است، چشمهایم را بستم که امتحان کنم و وقتی بازشان کردم کور شده بودم، همان صدای ناشناس گفت این هم یک تمثیل دیگر، اگر بخواهید کور شوید، کور می شوید. همه ساکت ماندند. سایر بازداشت شدگان کور به تختهایشان برگشته بودند، کار آسانی نبود، چون با آن که شماره ی تخت خود را می دانستند، فقط می توانستند از یک انتهای بخش، از یک به بالا یا از بیست به پایین بشمارند تا مطمئن شوند که به تخت خود رسیده اند. وقتی پچ پچهی شمردن آنها که مثل مناجات یکنواخت بود آرام گرفت، دختری که عینک دودی داشت داستان خودش را تعریف کرد، من در اتاق هتل با مردی بودم، در این جا ساکت شد، خجالت می کشید بگوید در هتل چه می کرد که همه چیز را سفید دیده بود، اما پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید لابد همه چیز را سفید دیدید، دختر جواب داد بله، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت شاید کوری شما با مال ما فرق دارد. تنها فردی که باقی مانده بود مستخدمه ی هتل بود، من داشتم رختخوابی را جمع می کردم، کسی در آن اتاق کور شده بود، ماهی سفید را مقابلم گرفتم و روی تخت پهن کردم و دو طرفش را تو زدم، و داشتم دو دستی صافش می کردم که یک دفعه هیچ چیز را نتوانستم ببینم، یادم است داشتم ملافه را خیلی آرام صاف می کردم، و انگار که معنای خاصی داشته باشد، اضافه کرد روتشکی بود، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید آیا همه داستان آخرین چیزی را که دیده اند گفته اند، صدای ناشناس گفت اگر کسی دیگری نمانده من داستانم را تعریف می کنم، اگر هم کسی مانده باشد می تواند بعد از شما قصه اش را بگوید، پس شروع کنید، آخرین چیزی که دیدم یک تابلوی نقاشی بود، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت تکرار کرد یک تابلوی نقاشی، خب این تابلو کجا بود، رفته بودم موزه، نقاشی از یک مزرعه ی گندم با چند تا کلاغ و درخت های سرو و خورشیدی که انگار از تکه تکه های خورشیدهای دیگر درست شده بود، شبیه کار یک نقاش هلندی است، فکر می کنم خودش بود، اما سگی