نام کتاب: کوری
خودت هم می شود، آنگاه آن افراد دلسوز می ترسیدند و فرار را برقرار ترجیح می دادند، در میان مه غلیظ سفید ناپدید می شدند و ناگهان متوجه می شدند که مهربانیشان چه خطری می توانست در بر داشته باشد و شاید پس از چند قدم کور شوند.
پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گزارشش را با این جمله تمام کرد، اوضاع بیرون از این قرار است، تازه من از همه چیز خبر ندارم، فقط می توانم چیزهایی را که با چشم های خودم دیدم تعریف کنم، در اینجا مکث کرد تا حرفش را تصحیح کند، نه با چشمهایم، چون من فقط یک چشم داشتم، حالا همان یکی را هم ندارم، خب، دارم اما دیگر به دردبخور نیست، هیچ وقت از شما نپرسیدم چرا به جای چشمبند از چشم مصنوعی استفاده نکردید، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت پرسید بگویید ببینم، چرا باید این کار را می کردم، معلوم است، چون شکل بهتری دارد، و تازه خیلی بهداشتی تر است، می شود آن را در آورد، شست و مثل دندان عاریه سر جایش گذاشت، بله آقا، اما بفرمایید ببینم چه فایده ای دارد که در وضع فعلی تمام اشخاصی که هر دو چشمشان را از دست داده اند بایک جفت چشم مصنوعی دوره بیافتند، حق با شماست، هیچ فایده ای ندارد، به خصوص حالا که ظاهرا همه دارند کور می شوند، زیبایی دیگر بی معنی است، تازه دکتر، بگویید ببینم در این جا برای رعایت بهداشت چه توقعی می توان داشت، دکتر جواب داد شاید فقط در دنیای کورهاست که همه چیز همانی است که واقعا هست، دختری که عینک دودی داشت پرسید پس مردم چه می شوند، مردم هم همین طور، کسی باقی نمی ماند که بتواند آنها را ببیند، پیرمردی که چشمبند سیاه داشت گفت همین الآن فکری به نظرم رسید، بیاید برای وقت گذراندن بازی کنیم، همسر مردی که اول کور شد گفت چه طور وقتی چیزی نمی توانیم ببینم بازی کنیم، خب مقصودم دقیقا بازی کردن نیست، هرکداممان تعریف کنیم در لحظه ای که کور شدیم چه دیدیم، یک نفر گوشزد کرد که این کار می تواند مایهی خجالت شود، هر کس نمی خواهد بازی نکند چیزی نگوید، مهم این است که کسی دروغ نبافد، دکتر گفت مثال بزنید، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت البته، من وقتی داشتم به چشم کورم نگاه می کردم کور شدم، مقصودتان چیست، خیلی ساده است، احساس کردم حدقهی خالی چشمم ملتهب شده و کنجکاو شدم و چشمبندم را برداشتم و در همان لحظه کور شدم، صدای ناشناسی گفت انگار یک جور تمثیل است، چشمی که فقدان خودش را نفی کرد. دکتر گفت اما من، من در منزلم بودم و به کتاب های مرجع چشم پزشکی نگاه می کردن، دقیقا به خاطر همین پدیده، و آخرین چیزی که دیدم دستهایم بود که روی کتاب گذاشته بودم. زن دکتر گفت آخرین تصویری که من دیدم متفاوت بود، وقتی به شوهرم کمک می کردم سوار آمبولانس شود، داخل آمبولانس آخرین چیزی بود که دیدم، مردی که اول کور شد گفت همانطوری که

صفحه 88 از 224