نام کتاب: کوری
و دورش موی سفید دارد، با یک چشم بند سیاه، خوب یادم است که راجع به او با من صحبت کردی، کدام چشم، چشم چپ، پس خودش است. دکتر به سوی راهروی میان دو ردیف تخت رفت، صدایش را قدری بلند کرد و گفت می خواهم مردی را که همین الان به جمع ما آمده لمس کنم، از او خواهش می کنم به سوی من بیاید و من هم به سمت او حرکت می کنم. در نیمه راه به هم برخوردند و انگشت هاشان با هم تماس پیدا کرد، مانند دو مورچه که با حرکت ماهرانهی شاخکهاشان یکدیگر را بشناسند، اما در این مورد چنین اتفاقی نیافتاد، دکتر اجازه خواست، دست روی پیرمرد کشید، و فورا چشمبند او را پیدا کرد. با تعجب گفت تردید ندارم، این هم تنها شخصی که جایش اینجا خالی بود، یعنی مریضی که چشم بند سیاه داشت، پیرمرد پرسید مقصودتان چیست، شما کی هستید، من چشم پزشک شما هستم، یا بهتر است بگویم بودم، یادتان هست، دربارهی تاریخ عمل آب مروارید شما توافق کردیم، از کجا مرا شناختید، اول از صدایتان، صدا وسیلهی بینایی فردای است که نمی تواند ببیند، بله، صدا، من هم دارم صدای شما را به یاد میاورم، مگر می شد فکرش را کرد دکتر، حالا دیگر نیازی به این عمل نیست، اگر برای مساله ای که داریم شفایی باشد، هر دو به آن احتیاج داریم، دکتر، یادم است به من گفتید بعد از عمل دنیایی را که در آن زندگی می کردم نخواهم شناخت، حالا معلوم شد که حق با شما بود، کی کور شدید، دیشب، و به این سرعت شما را به اینجا آوردند، وحشت از کوری در بیرون به حدی است که همین امروز و فرداست که مردم را به مجرد کور شدن بکشند، صدای مردی بلند شد که گفت تا به حال اینجا ده نفر را کشته اند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت فقط گفت من جسدشان را پیدا کردم، همان صدا ادامه داد آنها از بخش دیگری بودند، و انگار بخواهد گزارشی را به پایان برساند اضافه کرد ما کشته هایمان را فورا دفن کردیم. دختری که عینک دودی داشت نزدیک آمده بود، مرا یادتان هست، عینک دودی به چشم داشتم، علیرغم آب مرواریدم، شما را خیلی خوب یادم هست، یادم هست چه قدر قشنگ بودید، دختر لبخند زد و گفت متشکرم، و سر جابش برگشت. از آنجا به صدای بلند گفت پسربچه هم اینجاست، صدای پسرک بلند شد که مادرم را می خواهم، انگار از فرط گریهی عبث خسته و مانده شده بود. مردی که اول کور شد گفت من هم اولین مردی بود که کور شدم، با زنم اینجا هستیم، و منشی مطب گفت من منشی مطب هستم، زن دکتر گفت فقط من مانده ام که خودم را معرفی کنم، و خودش را معرفی کرد. سپس پیرمرد انگار که بخواهد جبران این استقبال را کرده باشد گفت من یک رادیو دارم، دختری که عینک دودی داشت کف زد و با صدای بلند گفت رادیو، موسیقی، چه عالی، پیرمرد یادآور شد بله، اما یک رادیوی کوچک باطری دار، باطری ها هم که تا ابد کار نمی کنند، مردی که اول کور شد گفت مگر خیال می کنید تا ابد در این قفس می مانیم، تا ابدنه، تا ابد

صفحه 82 از 224