سراسر تیمارستان متروکه که هیچ صدایی جز صدای جویدن دویست و شصت دهان به گوش نمی رسید. جمع کردن ریخت و پاش در پایان غذا با چه کسی بود، این سؤالی است که هنوز جوابی ندارد، فقط بعد از ظهرها بلندگو قوانین مربوط به نظم و انضباط را تکرار می کرد که به نفع همه بود و تنها آن وقت بود که معلوم می شد تازه واردین تا چه حد مراعات این قوانین را می کنند. این را هم نباید دست کم گرفت که زندانیان بخش دو در ضلع راست ساختمان سرانجام تصمیم به دفن کشته هایشان گرفته اند، حداقل از شر این بوی گند خلاص می شویم، به بوی زنده ها، هر قدر هم متعفن باشد، آسان تر می شود عادت کرد.
اما در بخش یک، شاید به خاطر پیش کسوتی و راه و روش های تثبیت شده ای برای خو گرفتن به کوری، یک ربع پس از اتمام غذا، حتی یک تکه کاغذ کثیف یا یک بشقاب فراموش شده و یا ظرفی که چکه کند روی زمین دیده نمی شد. همه چیز جمع می شد، ظروف کوچک تر در ظروف بزرگ تر جا می گرفت، و ظروف کثیفتر درون ظروف بالنسبه تمیزتر، کاملا طبق اصول منطقی بهداشت، پس ماندهی غذاها و آشغالها با نهایت دقت و تلاش برای انجام این تکلیف شاق جمع آوری می شد. طرز فکری که به ناچار تعیین کننده ی رفتار اجتماعی است نه قابل سرهم بندی است و نه خودجوش. در مورد خاصی که منظور ماست، برخورد آموزشی زن کوری که در انتهای بخش است اثری سرنوشت ساز دارد، زنی که همسر چشم پزشک است، و همیشه به ما می گوید اگر نمی توانیم مانند انسانها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم، این جملات را آنقدر تکرار کرده است که در بخش به صورت ضرب المثل درآمده، یا مثل، یا نظریه، یک قانون زندگی، کلماتی که در واقع ساده و ابتدایی بودند، طرز فکری که مساعد درک نیازمندی ها و موقعیت هایی بود که سهمی ولو اندک در استقبال گرمی داشت که پیرمردی که چشم بند سیاه داشت وقتی سرش را از در بخش داخل کرد و پرسید آیا یک تخت خالی در آنجا پیدا می شود، با آن مواجه شد. از حسن اتفاق، که نویدبخش پیامدهای آینده بود، یک تخت خالی وجود داشت، فقط یک تخت، و هیچ کس نمی توانست حدس بزند چه گونه این تخت از یورش تازه واردین برکنار مانده بود، در این تخت ماشین دزد دردهای جانکاهی را متحمل شده بود، و شاید به همین دلیل حال و هوای رنج و عذابی را حفظ کرده بود که برای مردم دافعه داشت. این بازی های تقدیر، این رمز و رازهای پنهانی، و این تصادف بی مقدمه و ابتدا به ساکن نبود، ابدأ، کافیست یادآور شویم تمام بیمارانی که در روز مراجعهی مردی که اول کور شد به خاطر ناراحتی چشم در مطب بودند، اکنون در همین بخش هستند، و حتی در این موقع هم کسی فکر پی آمدی را نمی کند، زن دکتر، طبق معمول با صدای آهسته، به این خاطر که کسی به راز حضورش در آنجا ظنین نشود، در گوش همسرش گفت شاید این مرد هم یکی از مریض های تو باشد، پیرمردی است که وسط سرش طاس است
اما در بخش یک، شاید به خاطر پیش کسوتی و راه و روش های تثبیت شده ای برای خو گرفتن به کوری، یک ربع پس از اتمام غذا، حتی یک تکه کاغذ کثیف یا یک بشقاب فراموش شده و یا ظرفی که چکه کند روی زمین دیده نمی شد. همه چیز جمع می شد، ظروف کوچک تر در ظروف بزرگ تر جا می گرفت، و ظروف کثیفتر درون ظروف بالنسبه تمیزتر، کاملا طبق اصول منطقی بهداشت، پس ماندهی غذاها و آشغالها با نهایت دقت و تلاش برای انجام این تکلیف شاق جمع آوری می شد. طرز فکری که به ناچار تعیین کننده ی رفتار اجتماعی است نه قابل سرهم بندی است و نه خودجوش. در مورد خاصی که منظور ماست، برخورد آموزشی زن کوری که در انتهای بخش است اثری سرنوشت ساز دارد، زنی که همسر چشم پزشک است، و همیشه به ما می گوید اگر نمی توانیم مانند انسانها زندگی کنیم، لااقل سعی کنیم مانند حیوانات زندگی نکنیم، این جملات را آنقدر تکرار کرده است که در بخش به صورت ضرب المثل درآمده، یا مثل، یا نظریه، یک قانون زندگی، کلماتی که در واقع ساده و ابتدایی بودند، طرز فکری که مساعد درک نیازمندی ها و موقعیت هایی بود که سهمی ولو اندک در استقبال گرمی داشت که پیرمردی که چشم بند سیاه داشت وقتی سرش را از در بخش داخل کرد و پرسید آیا یک تخت خالی در آنجا پیدا می شود، با آن مواجه شد. از حسن اتفاق، که نویدبخش پیامدهای آینده بود، یک تخت خالی وجود داشت، فقط یک تخت، و هیچ کس نمی توانست حدس بزند چه گونه این تخت از یورش تازه واردین برکنار مانده بود، در این تخت ماشین دزد دردهای جانکاهی را متحمل شده بود، و شاید به همین دلیل حال و هوای رنج و عذابی را حفظ کرده بود که برای مردم دافعه داشت. این بازی های تقدیر، این رمز و رازهای پنهانی، و این تصادف بی مقدمه و ابتدا به ساکن نبود، ابدأ، کافیست یادآور شویم تمام بیمارانی که در روز مراجعهی مردی که اول کور شد به خاطر ناراحتی چشم در مطب بودند، اکنون در همین بخش هستند، و حتی در این موقع هم کسی فکر پی آمدی را نمی کند، زن دکتر، طبق معمول با صدای آهسته، به این خاطر که کسی به راز حضورش در آنجا ظنین نشود، در گوش همسرش گفت شاید این مرد هم یکی از مریض های تو باشد، پیرمردی است که وسط سرش طاس است