نام کتاب: کوری
پیرمردی با چشمبندی سیاه بر یک چشم از حیاط وارد سرسرا شد. او نیزیا بار و بنه اش را گم کرده بود یا چیزی به همراه نداشت. اولین کسی بود که پایش به اجساد حیاط خورد، اما فریاد نزد. کنار اجساد ایستاد تا آرامش و سکوتی برقرار شود. یک ساعت صبر کرد. حالا نوبت اوست که سرپناهی برای خود دست و پا کند. خیلی آهسته، با دست های دراز کرده در مقابل، به تجسس راهش پرداخت. در بخش یک سمت راست را پیدا کرد، صدای افرادی را که درون بخش بودند شنید، سپس پرسید آیا تخت خالی در این بخش پیدا می شود.

صفحه 79 از 224