فریاد کشید آرام باشید، آنهایی که روی پله هستند قدری عقب بیایند، راه را باز کنید، به جای هل دادن به هم کمک کنید. توقع زیادی بود، نبرد در داخل ساختمان ادامه داشت، اما در نتیجه ی حرکت عده ی زیادی از بازداشت شدگان کور از آنها استقبال و به بخش سه راهنمایی شان کردند که تاکنون خالی مانده بود، و یا به تختهایی که در بخش دو هنوز اشغال نشده بود. برای لحظه ای به نظر رسید که جنگ به نفع آلوده شدگان تمام می شود، نه به این خاطر که قوی تر بودند و بینا، بلکه زندانیان کور که فهمیده بودند ورودی ضلع دیگر خلوت شده، هر نوع ارتباطی را با این ضلع قطع کردند، درست همانطور که گروهبان در بحث های خود دربارهی استراتژی و تاکتیک های مقدماتی نظامی توضیح می داد. با این حال، پیروزی مدافعین کوتاه مدت بود. از در سمت راست صدا می کردند که دیگر جا ندارند، که بخشها همه پر شده، که عده ای از بازداشت شدگان کور به سرسرا رانده می شوند، و تمام اینها دقیقا در زمانی بود که درپوش انسانی که ورودی را مسدود کرده بود باز شد و عده ی قابل توجهی از بازداشت شدگان که بیرون مانده بودند توانستند پیشروی کنند و زیر سقفی پناه بگیرند که در آنجا، به دور از تهدیدات سربازان، می توانستند به زندگی ادامه دهند. این جابه جاییها، که تقریبا همزمان بود، به کشمکش در ورودی ضلع چپ دامن زد، دوباره کتک کاری شد، دوباره داد و قال به هوا رفت، و انگار اینها کافی نبود، چون در آن بلبشو عده ای از بازداشت شدگان کور و سردرگم، دری را که از سرسرا مستقیما به حیاط داخلی باز می شد پیدا کرده و با زور و فشار باز کردند، فریاد زدند که در آنجا چند جسد پیدا کرده اند. تصور وحشتشان را بکنید. به هر بدبختی بود از حیاط عقب نشستند، و تکرار کردند که آنجا پر از مرده است، انگار بعدا نوبت خودشان است، و در عرض چند ثانیه، مجددا سرسرا به همان گرداب خروشان پیشین شد، سپس، پیرو انگیزهی ناگهانی و خطرناک، این تودهی انسانی به سمت ضلع چپ یورش آورد، و همه چیز را با خود برد، دفاع آلوده شدگان در هم شکست، بسیاری از آنها اکنون دیگر فقط آلوده نبودند، و بقیه، که دیوانه وار می دویدند، هنوز سعی می کردند از تقدیر سیاهشان بگریزند. دویدنشان عبث بود. یکی پس از دیگری کور شدند، چشمهایشان در سیل هولناک سفیدی غرق شد که تمام راهروها، تمام بخش ها، و تمام فضا را در خود گرفت. در سرسرا، در حیاط داخلی، بازداشت شدگان کور، درمانده و مستأصل، خودشان را می کشیدند، اکثرآ سالمند بودند، خیلیها زن و بچه بودند، افرادی بی دفاع، و این معجزه بود که اجساد بیشتری برای دفن کردن به جا نماند. علاوه بر کفش هایی که پاهایشان را گم کرده بودند، کیسه های خواب و چمدان و سبد و خرده ریزهایی از مال و اموال زندانیان، روی زمین ریخته و پاشیده بود، دیگر هرگز پیدا نمی شد، اما اگر کسی پیدایشان می کرد و برمیداشت، مدعی می شد مال خودش است.