نام کتاب: کوری
و بچه ها را جلوتر بفرستند. تا یادمان نرفته باید بگوییم که تمام تیرها هم هوایی شلیک نشد، یکی از رانندگان کامیون از رفتن به بازداشتگاه به همراه سایرین امتناع کرده و معترض شده بود که بینایی اش خیلی هم خوب است، نتیجه این که، بعد از سه ثانیه، حرف وزارت بهداری را ثابت کرد که مردن با کور بودن یکی است. گروهبان همان دستورات سابق را تکرار کرد، جلو بروید، به شش پله می رسید، هر وقت رسیدید، از پله ها آهسته بالا بروید، اگر کسی زمین بخورد، معلوم نیست چه پیش بیاید، فقط این توصیه را فراموش کرد که تأکید کند طناب راهنما را دنبال کنند، اما واضح بود که اگر طناب را می گرفتند یک عمر طول می کشید تا وارد ساختمان شوند، چون همه از در داخل محوطه شده بودند، گروهبان که خیالش راحت بود هشدار داد که سه بخش در سمت راست و سه بخش در سمت چپ هست، هر بخش چهل تخت دارد، خانواده ها پیش هم بمانند، عجله نکنید، در ورودی بخش صبر کنید و از کسانی که پیش از شما آنجا بوده اند راهنمایی بخواهید، همه چیز روبه راه است، بروید و آرامش را حفظ کنید، آرامش را حفظ کنید، غذایتان بعدا می رسد.
صحیح نیست که تصور کنیم این فوج انبوه آدمهای کور، مثل بره به کشتارگاه بروند و طبق عادتشان بع بع کنند، درست است، قدری شلوغ بود، اما آنها همیشه همین طور بوده اند، تنگ هم، نفسها و بوها در هم آمیخته. برخی اینجا مدام زاری می کنند، برخی دیگر از فرط ترس یا خشم دائم فریاد می زنند، برخی نیز نفرین می کنند، یک نفر حتی تهدید وحشتناک و عبثی هم کرد، اگر دستم به شماها برسد، چشمهایتان را از کاسه درمی آورم، ولابد مقصودش سربازها بود. اولین بازداشت شدگانی که به پله ها رسیدند، به ناچار با یک پایشان بلندی و عمق پله را وارسی کردند، فشار پشت سری ها دو سه نفر از جلوبی ها را به زمین انداخت، خوشبختانه مسألهی وخیم تری پیش نیامد، جز چند خراش روی چند ساق پا، هشدار گروهبان توفیقی اجباری از آب درآمده بود. چند نفر از تازه واردین در سرسرا بودند، اما نمی شد انتظار داشت که دویست نفر آدم بتوانند به این سادگی سر و سامان بگیرند، مضافا که کور بودند و راهنمایی هم نداشتند، کهنگی و بدساختی ساختمان هم به این وضعیت دردناک دامن می زد، این کافی نبود که گروهبانی که فقط از مسائل نظامی سررشته دارد بگوید که در هر ضلع سه بخش وجود دارد، باید از درونش هم اطلاع داشته باشد، از درهای باریکی که در گلوگاهشان گیر می کردید، از راهروهایی که مانند محبوسین تیمارستان دیوانگی می کردند، بی جهت شروع می شدند و بی جهت پایان می گرفتند، و هیچ کس هم هرگز نخواهد دانست چرا. جلوخان بازداشت شدهی کور، از روی غریزه، به دو صف تقسیم شده بودند و در دو طرف راهرو از کنار دیوار حرکت می کردند و در جست وجوی دری بودند که از آن وارد بخشی شوند، و بی شک، این شیوه ی امنی بود، به شرط این که اسباب و اثاثی جلوی پایشان

صفحه 76 از 224