حیاط بردند، همچنین فلاسک های خالی شیر و قهوه، لیوان های کاغذی، و خلاصه هر آنچه را که خوردنی نبود. آنگاه زن دکتر گفت باید زباله ها را سوزاند و از شر این مگسهای موذی راحت شد.
بازداشت شدگان روی تخت هایشان نشستند و منتظر بازگشت دزدها شدند، صدای درشتی بلند شد که اینها یک گله سگ دزدند. اما آن رذلها نیامدند، حتما شستشان باخبر شده بود، لابد از طریق شخص زیرکی که در میانشان بود، یک نفر مانند فردی که گفته بود حقشان یک فصل کتک جانانه است. دقایق سپری می شد، عده ای از مردان کور روی تختشان دراز کشیدند، چند نفری بیدرنگ خوابشان برد. دوستان، این پیامد خوردن و خوابیدن است. با در نظر گرفتن تمام جوانب، موقعیت آنها می توانست بدتر باشد. تا زمانی که به ما غذا بدهند، چون بدون غذا که نمیشود زنده ماند، مثل این است که در هتل هستیم. در مقام مقایسه، زندگی یک آدم کور در شهر حتما باید عذاب الیمی باشد، بله، عذاب الیم. تلوتلو خوردن در خیابان های شهر، فرار مردم با دیدن او، وحشت خانواده، اجتناب از نزدیک شدن به او، عشق مادری، عشق فرزندی، همه قصه می شود، لابد آنها همان رفتاری را با من می کردند که در این جا باما می شود، در یک اتاق حبسم می کردند، و اگر بخت با من یار بود، بشقاب غذایی بیرون در برایم می گذاشتند. با در نظر گرفتن بی طرفانهی موقعیت، بدون پیش داوری یا خشم، باید اذعان می شد که دست اندرکاران با تصمیم به اسکان دادن کورها با کورها، بصیرت قابل توجهی نشان داده بودند، کبوتر با کبوتر قانون عادلانه ایست برای کسانی که مانند جذامیها باید با هم زندگی کنند، و تردید نیست که حق با دکتری است که آنجا، در انتهای بخش، می گوید باید نظم و نظامی بگیریم، مسأله، در واقع، مسألهی سازمان دهی است، اول برای غذا، دوم، و این هر دو لازمهی بقا است، سازمان دهی با انتخاب چند مرد و زن قابل اعتماد و سپردن امور به آنها، برقراری قوانینی مورد قبول برای همزیستی مسالمت آمیز در بخش، چیزهای ساده ای، مثل جارو کردن کف بخش، مرتب نگه داشتن و شستن محیط زیست، در این مورد بهانه ای نداریم، صابون و مواد پاک کننده به ما می دهند، مرتب نگه داشتن تختها، و مهم این است که عزت نفسمان را از دست ندهیم، با درگیری با سربازانی که وظیفه شان حکم می کند از ما محافظت کنند اجتناب کنیم، نمی خواهیم بیش از این کشته بدیهیم، پیدا کردن افرادی که بتوانند شبها با قصه گویی و نقل حکایت و شوخی هایشان، با هر چیزی، ما را مشغول کنند، فکرش را بکنید چه خوب میشد اگر کسی بود که کتاب مقدس را از حفظ باشد، می توانستیم هر چه از بدو خلقت پیش آمده مرور کنیم، مهم این است که به حرف همدیگر گوش کنیم، حیف که رادیو نداریم، موسیقی همیشه تسلی بزرگی بوده، و در ضمن می توانیم به اخبار گوش کنیم،
بازداشت شدگان روی تخت هایشان نشستند و منتظر بازگشت دزدها شدند، صدای درشتی بلند شد که اینها یک گله سگ دزدند. اما آن رذلها نیامدند، حتما شستشان باخبر شده بود، لابد از طریق شخص زیرکی که در میانشان بود، یک نفر مانند فردی که گفته بود حقشان یک فصل کتک جانانه است. دقایق سپری می شد، عده ای از مردان کور روی تختشان دراز کشیدند، چند نفری بیدرنگ خوابشان برد. دوستان، این پیامد خوردن و خوابیدن است. با در نظر گرفتن تمام جوانب، موقعیت آنها می توانست بدتر باشد. تا زمانی که به ما غذا بدهند، چون بدون غذا که نمیشود زنده ماند، مثل این است که در هتل هستیم. در مقام مقایسه، زندگی یک آدم کور در شهر حتما باید عذاب الیمی باشد، بله، عذاب الیم. تلوتلو خوردن در خیابان های شهر، فرار مردم با دیدن او، وحشت خانواده، اجتناب از نزدیک شدن به او، عشق مادری، عشق فرزندی، همه قصه می شود، لابد آنها همان رفتاری را با من می کردند که در این جا باما می شود، در یک اتاق حبسم می کردند، و اگر بخت با من یار بود، بشقاب غذایی بیرون در برایم می گذاشتند. با در نظر گرفتن بی طرفانهی موقعیت، بدون پیش داوری یا خشم، باید اذعان می شد که دست اندرکاران با تصمیم به اسکان دادن کورها با کورها، بصیرت قابل توجهی نشان داده بودند، کبوتر با کبوتر قانون عادلانه ایست برای کسانی که مانند جذامیها باید با هم زندگی کنند، و تردید نیست که حق با دکتری است که آنجا، در انتهای بخش، می گوید باید نظم و نظامی بگیریم، مسأله، در واقع، مسألهی سازمان دهی است، اول برای غذا، دوم، و این هر دو لازمهی بقا است، سازمان دهی با انتخاب چند مرد و زن قابل اعتماد و سپردن امور به آنها، برقراری قوانینی مورد قبول برای همزیستی مسالمت آمیز در بخش، چیزهای ساده ای، مثل جارو کردن کف بخش، مرتب نگه داشتن و شستن محیط زیست، در این مورد بهانه ای نداریم، صابون و مواد پاک کننده به ما می دهند، مرتب نگه داشتن تختها، و مهم این است که عزت نفسمان را از دست ندهیم، با درگیری با سربازانی که وظیفه شان حکم می کند از ما محافظت کنند اجتناب کنیم، نمی خواهیم بیش از این کشته بدیهیم، پیدا کردن افرادی که بتوانند شبها با قصه گویی و نقل حکایت و شوخی هایشان، با هر چیزی، ما را مشغول کنند، فکرش را بکنید چه خوب میشد اگر کسی بود که کتاب مقدس را از حفظ باشد، می توانستیم هر چه از بدو خلقت پیش آمده مرور کنیم، مهم این است که به حرف همدیگر گوش کنیم، حیف که رادیو نداریم، موسیقی همیشه تسلی بزرگی بوده، و در ضمن می توانیم به اخبار گوش کنیم،