نام کتاب: کوری
سایرین که از حفظ تعادلشان مطمئن نبودند ترجیح دادند از کنار دیوار بخرند، این طوری امکان اشتباه نبود، وقتی به کنج دیوار می رسیدند، کافی بود نود درجه بچرخند و دیوار را دنبال کنند تا به در برسند. صدای مرعوب کننده از بلندگو دستورات را با درشتی تکرار کرد. این لحن متفاوت که حتی برای آنهایی که دلیلی برای سوءظن نداشتند مشخص بود، بازداشت شدگان کور را ترساند. یکی گفت من که از این جا جم نمیخورم، می خواهند ما را بیرون بکشانند و بعد همه مان را بکشند، دیگری گفت من هم تکان نمی خورم، سومی میان حرفشان گفت من هم همین طور. خشکشان زده بود، مردد مانده بودند، بعضیها می خواستند بروند، اما ترس بر همگی شان غله می کرد. بلندگو دوباره به صدا درآمد، اگر تا سه دقیقهی دیگر کسی برای بردن کانتینرها نیاید، آنها را می بریم. این تهدید نیز بر ترسشان غلبه نکرد، فقط آن را به عمیق ترین حفره های ضمیرشان پس راند و مانند حیواناتی به دام افتاده مترصد حمله ماندند. بازداشت شدگان کور که هر کدام می کوشیدند پشت دیگری مخفی شوند با وحشت بیرون آمدند و روی پاگرد پله های بالا ایستادند. نمی توانستند ببینند که کانتینرها در محل مورد انتظارشان در کنار طناب هدایت کننده قرار ندارد، زیرا نمی دانستند که سربازها از بیم آلوده شدن، از رفتن به نزدیک طنابی که بازداشت شدگان کور آن را می گرفتند امتناع ورزیده اند. کانتینرهای غذا روی هم انباشته بود و کم و بیش در نقطه ای قرار داشت که زن دکتر بیل را از آنجا برداشته بود. گروهبان دستور داد بیایید جلو، بیایید جلو. بازداشت شدگان کور با حالتی گیج و آشفته سعی کردند برای رعایت نظم پشت سر هم در یک خط جلو بروند، اما گروهبان نعره کشید کانتینرها آنجا نیستند، طناب را ول کنید، ولش کنید، بروید به سمت راست، به سمت راست خودتان، راست خودتان، احمقها، آخه دست راست هم چشم می خواد. این هشدار به موقع بود، چند نفر از بازداشت شدگان کور که در این موارد دقیق بودند، دستور را مو به مو درک کردند، اگر سمت راست در نظر است، پس لابد مقصود سمت راست دستوردهنده است، در نتیجه سعی می کردند از زیر طناب رد شوند تا دنبال کانتینرها بگردند که خدا میداند کجا بود. در موقعیت دیگری از این صحنهی مضحک خویشتن دارترین تماشاگر را هم به قهقهه می انداخت، صحنه واقعا خنده دار بود، چند نفر از بازداشت شدگان کور چهار دست و پا مثل خوک راه می رفتند و صورتشان تقریبا به زمین مالیده می شد و همزمان یک دستشان میان زمین و هوا دراز بود، عده ای دیگر، چون سقفی بالای سرشان نبود، شاید از ترس این که فضای سفید آنها را ببلعد مذبوحانه به طناب چسبیده بودند و با دقت گوش تیز کرده بودند تا اولین بانگ پیروزی را با پیدا شدن کانتینرها بشنوند. سربازها بدشان نمی آمد این ابلهانی را که در مقابلشان مثل خرچنگ میخزیدند و چنگک ها را در جست وجوی پایی که نداشتند تکان تکان می داند با تفنگ هدف

صفحه 70 از 224