نام کتاب: کوری
نباش، من دارم، دست های دختر که در جست وجوی آویزی بود در میان دستهای زن دکتر قرار گرفت. استراحت کن، استراحت کن. دختر چشمهاش را بست، یک دقیقه ای به همان حال ماند، چه بسا خوابش می برد اگر ناگهان اختلافی در بخش شعله ور می شد، یک نفر به توالت رفته بود و در برگشت شخص دیگری تختش را اشغال کرده بود، سوء نیتی در کار نبود، آن شخص دیگر هم به همان دلیل از جا برخاسته بود و در راه از کنار یکدیگر رد شده بودند، اما به نظر هیچ کدامشان نرسیده بود که یادآور شوند مواظب باش وقتی برمیگردی تختت را عوضی نگیری. زن دکتر که آنجا ایستاده بود ناظر بگومگوی دو مرد کور بود، متوجه شد که آنها با سر و دستشان هیچ اشاره ای نمی کنند و بدنشان جنب و جوشی ندارد چون به سرعت درک کرده اند که در وضع فعلی فقط صدا و شنوایی شان به درد می خورد، بله، دست داشتند، می توانستند کتک کاری کنند، چنگ بزنند، گلاویز شوند، اما اشتبه در تصاحب یک تخت این همه المشنگه نداشت، کاش تمام نیرنگ بازی های زندگی از این قماش بود، فقط لازم بود توافق کنند، تخت شماره دو مال من، تخت شماره ی سه مال تو، برای دفعه ی اول و آخر یادت باشد، اگر کور نبودیم این اشتباه پیش نمی آمد، حق با توست، مسألهی ما کوری است. زن دکتر به همسرش گفت مثل این که تمام دنیا همین جاست.
نه تمام دنیا. مثلا، غذا بیرون بود و خیلی طول می کشید تا برسد. از هر دو بخش افرادی در سرسرا جمع شده بودند و منتظر دستورالعمل از بلندگو ایستاده بودند. بی صبرانه و بانگرانی لخلخ می کردند. می دانستند باید به جلوخان ساختمان بروند تا کانتینرهای غذا را که سربازها طبق قولشان بین در اصلی ورودی و پله ها می گذاشتند بیاورند، و می ترسیدند مبادا حقه و کلکی در کار باشد، از کجا بدانیم به ما تیراندازی نمی کنند، بعد از اتفاقی که افتاد هر کاری بگوبی ازشان برمی آید، به آنها اطمینان نمی شود کرد، من که حاضر نیستم بروم، من هم همین طور، بالأخره اگر غذا می خواهیم یک نفر باید برود، معلوم نیست آدم با یک تیر خلاص شود بهتر است یا این که از گرسنگی بمیرد، من می روم، من هم می آیم، لازم نکرده همه مان برویم، ممکن است سربازها خوششان نیاید، یا هول کنند که مبادا می خواهیم فرار کنیم، لابد برای همین مردی را که پایش زخمی بود با تیر زدند، باید تصمیم بگیریم، احتیاط زیادی هم درست نیست، اتفاق دیروز یادمان نرود، نه نفر کشته دادیم، نه کمتر ونه بیشتر، سربازها از ما می ترسیدند، من هم از آنها می ترسم، دلم میخواهد بدانم آیا آنها هم کور می شوند، آنها یعنی کی، سربازها، من که می گویم آنها باید از همه زودتر کور شوند. در این مورد همه با هم موافق بودند، اما دلیلش را از خود نمی پرسیدند، و کسی هم نبود که تنها دلیل قانع کننده را به آنها بگوید، بگوید آن وقت سربازها نمی توانستند تفنگشان را نشانه بروند. زمان گذشت و باز

صفحه 68 از 224