نام کتاب: کوری
گریبان گیرش شده. دکتر فکر کرد زنش کور شده، فکر کرد سرانجام آنچه می ترسید پیش آمده، منقلب شد و می خواست بپرسد کور شدی، اما در آخرین لحظه زمزمه ز زنش را شنید، نه، نه، کور نشدم، کور نشدم، و بعد با صدای خیلی آهسته ای که به زحمت شنیده می شد، و در حالی که هر دو سر در زیر پتو داشتند گفت چه قدر احمقام، یادم رفت ساعتم را کوک کنم، و به هق هق تسلی ناپذیرش ادامه داد. دختری که عینک دودی داشت از تختش در آن سوی راهرو پایین آمد و دست هایش را در مقابلش گرفت و به سوی هق هق به راه افتاد و همان طور که جلو می رفت گفت شما ناراحت اید، چیزی می خواهید برایتان بیاورم، و با دست هایش دو اندامی را که در تخت بودند لمس کرد. ادب حکم می کرد بی درنگ خود را کنار بکشد، و مغزش هم دقیقا همین فرمان را صادر کرد، اما دستهایش اطاعت نکردند و با ظرافت بیشتری به لمس و نوازش پتوی گرم و کلفت پرداختند. دختر دوباره پرسید آیا چیزی لازم دارید برایتان بیاورم، حالا دیگر دستهایش را از روی پتو برداشته بود، آنها را آنقدر بالا برد تا درمانده و ناتوان در سفیدی عقیم ناپدید شدند. زن دکتر که هنوز هق هق می کرد، از تخت پایین آمد، دختر را در آغوش کشید و گفت چیزی نیست، یک دفعه دلم گرفت، دختر در جواب شکوہ کرد اگر شما که آنقدر قوی هستید مأیوس شده باشید پس دیگر تکلیف ما روشن است. زن دکتر که آرامتر شده بود و به دختر نگاه می کرد پیش خود گفت التهاب چشمش تقریبا از بین رفته، حیف که نمی توانم به خودش بگویم، حتما خوشحال می شد. بله، به احتمال زیاد خوشحال می شد، هرچند این خوشحالی ابلهانه بود، نه به این خاطر که دختر کور بود، بلکه چون سایرین نیز کور بودند، یک جفت چشم زیبای درخشان به چه دردش می خورد اگر کسی نمی توانست آنها را ببیند. زن دکتر گفت همه مان گاهی درمانده می شویم، چه بهتر که هنوز می توانیم گریه کنیم، اشک ریختن اغلب مایهی نجات است، بعضی وقتها اگر گریه نکنیم به قیمت جانمان تمام می شود، دختری که عینک دودی داشت تکرار کرد برای ما نجاتی وجود ندارد، از کجا معلوم، این کوری شبیه هیچ نوع کوری دیگری نیست، شاید همان طور که ناگهانی آمده، ناگهان هم برود، برای آنهایی که در این فاصله مرده اند خیلی دیر است، ما همه میمیریم، اما همه کشته نمی شویم، و من یک نفر را کشته ام، خودت را عذاب نده، موقعیت خاصی موجب این پیش آمد شد، همه گناه کار و بی گناه ایم، از همه بدتر رفتار سربازها بود که مثلا برای حفاظت از ما اینجا هستند، حتی آنها هم می توانند بهترین بهانه ها را بیاورند، ترس، حالا چه می شد که مردم فلک زده مرا نوازش می کرد، اقلا می توانست الآن زنده باشد، از من هم چیزی کم نمیشد، دیگر فکرش را نکن، استراحت کن، سعی کن بخوابی. دختر را تا تختش برد، بیا، برو توی تختت، دختر گفت چه قدر شما مهربان اید، سپس صدای خود را آهسته کرد، نمیدانم چه کنم، نزدیک عادت ماهانه ام است و نوار بهداشتی نیاورده ام، نگران

صفحه 67 از 224