نام کتاب: کوری
کرد، به اندامهای نامشخص، به چهره ای پریدہ رنگ، به دستی که در خواب تکان تکان می خورد. از خود پرسید آیا او هم مثل بقیه کور می شود، به چه دلیلی غیر قابل توجیهی تا حالا کور نشده. دست ها را با حرکتی خسته بالا برد تا موهایش را عقب بزند، پیش خود گفت بوی گند ما تا آسمان خواهد رفت. در آن هنگام صدای آه و ناله شنیده شد، جیغهای کوچکی که اول خفه بود، صداهایی شبیه به کلمات بود، صداهایی که قرار بود کلمات باشد، اما معنایشان با اوج گیری تدریجی نامفهوم شد و به فریاد و ناله و سرانجام نفس نفس سنگین و خرناس تبدیل شد. شخصی از انتهای بخش اعتراض کرد. خوکند، مثل خوک اند. خوک نبودند، فقط مرد کور و زن کوری بودند که چه بسا جز این چیز دیگری دربارهی هم نمی دانستند.

صفحه 65 از 224