نام کتاب: کوری
بود که اقتدار فرد مسؤول، ولو سست، ولو بی ثبات، ولو زیرسؤال رفتنی، با قدرت اعمال گردد و به خاطر نفع همگی شان از طرف اکثریت پذیرفته شود. زن دکتر پیش خود فکر کرد اگر در این مورد موفق نشویم سرانجام همدیگر را در اینجا تکه پاره خواهیم کرد. پیش خود شرط کرد درباره ی این موارد حساس با شوهرش مشورت کند و به تقسیم غذا ادامه داد.
چند نفر از تنبلی، چند نفر دیگر از ضعف معده، اشتیاقی به کندن قبر آن هم بلافاصله پس از خوردن غذا نشان نداند. دکتر، به خاطر حرفه اش، بیش از سایریان احساس مسؤولیت می کرد، و وقتی با بی میلی گفت برویم و جنازه ها را خاک کنیم حتی یک داوطلب هم پیدا نشد. بازداشت شدگان کور روی تخت هایشان دراز کشیده بودند و فقط میل داشتند کسی مزاحمشان نشود تا غذایشان را هضم کنند، بعضی ها فورا خوابشان برد، که جای تعجب نبود، چون با تجربهی وحشتناکی که از سر گذرانده بودند بدنشان، با وجود غذای کمی که خورده بودند، به طور کامل درگیر فرایندهای شیمیایی کند هضم و گوارش بود. دیرتر، با نزدیک شدن شب، وقتی با کم شدن روشنایی طبیعی، لامپهای ضعیف پرنورتر به نظر رسیدند و در عین حال، با تمام کمسویی نشان دادند چه قدر بیهوده اند، دکتر و زنش موفق شدند دو مرد را متقاعد کنند تا با آنها به حیاط بروند ولو برای محاسبهی مقدار کاری که در مقابل داشتند و جدا کردن اجساد که از حالا خشک شده بودند، زیرا قرار شده بود هر بخش مرده های خود را دفن کند. این مردان کور از مزیتی برخوردار بودند که می شد آن را توهم نور خواند. در واقع روز و شب برایشان تفاوتی نداشت، نخستین پرتو سحرگاهی یا گرگ و میش غروب، ساعات بی سر و صدای اول صبح یا قیل و قال و جنب و جوش ظهر همه یکسان بود، این کورها همواره در سفیدی تابناک به سر می بردند، شبیه درخشش آفتاب از ورای مه. کوری برایشان نه به معنای غرق شدن در یک تاریکی معمولی بلکه زندگی درون هالهای فروزان بود. وقتی از دهن دکتر پرید که باید اجساد از هم جدا شوند، مردی که اول کور شد و یکی از افرادی بود که قبول کرده بود به او کمک کند پرسید چه طور می توانند اجساد را شناسایی کنند، این سؤال منطقی از جانب یک فرد کور دکتر را گیج و دستپاچه کرد. این بار زن دکتر از ترس آن که مبادا رازشان فاش شود عاقلانه ندید به شوهرش کمک کند. دکتر خود را موقرانه از این مخمصه بیرون کشید، یعنی به اشتباهش اعتراف کرد و با لحنی که انگار خودش را مسخره می کند گفت آدم
طوری عادت به دیدن می کند که حتی وقتی چشمهایش دیگر به هیچ درد نمی خورند، خیال می کند می تواند باز هم از آنها استفاده کند، در واقع ما فقط می دانیم که از بخش ما چهار نفر کشته شده اند، راننده تاکسی، دو پلیس و یک نفر دیگر که این جا با ما بود، در نتیجه راه حل این است که چهار جسد را همین طوری انتخاب کنیم، آنها را با حرمت دفن کنیم و به این ترتیب وظیفه مان

صفحه 62 از 224