می شناخته اند یا نه، و اگر نمی شناخته اند فرصت و تمایل آشنایی با همدیگر را پیدا کردند و با هم درددل گفتند یا نه. زن دکتر ورودشان را به یاد نداشت. چهار نفر دیگر را چرا، آنها را شناخت، به تعبیری، با او زیر یک سقف خوابیده بودند، این تنها چیزی بود که درباره ی یکی از آنها می دانست، بیشتر هم نمی توانست بداند، کدام مرد محترمی دوره می افتد و مطالب شخصی اش را با این و آن در میان می گذارد، مثلا این که در اتاق یک هتل با دختری که عینک دودی داشت عشق بازی کرده است، دختر نیز اگر همان دختر مورد نظرمان باشد، هرگز نخواهد دانست که آن شخص در همان جا زندانی است و هنوز نزدیک مردی است که موجب شد همه چیز را سفید ببیند. راننده تاکسی و دو پلیس نیز در میان کشته ها بودند، سه مرد گردن کلفتی که خوب می توانستند از خودشان مراقبت کنند و حرفه شان، هر یک به نوعی، محافظت از دیگران بود، اما سرانجام در عنفوان جوانی درو شده بودند، آن جا افتاده بودند تا سایرین در موردشان تصمیم بگیرند. باید منتظر می شدند تا آنهایی که جان به در برده بودند غذایشان را بخورند، نه به خاطر خودخواهی معمول زنده ها، بلکه به این خاطر که آدم عاقلی یادآور شده بود به خاک سپردن نه جسد در آن خاک سفت و سخت آن هم فقط با یک بیل اقل تا موقع شام طول خواهد کشید. چون قابل قبول نبود داوطلبانی که حسن نیست داشتند کار کنند و بقیه شکمشان را پر کنند، تصمیم گرفته شد اجساد بمانند تا بعد. غذا را پرس پرس آوردند که تقسیم آن را آسان کرد، این مال تو، این هم مال تو، تا پرسها تمام شد. اما نگرانی چند نفر از بازداشت شدگان کور که انصاف کمتری داشتند آنچه را در شرایط عادی امری بسیار ساده بود پیچیده کرد، هر چند که یک قضاوت روشن و بی طرفانه به ما هشدار می دهد که افراط کاری هایی که پیش آمد تا اندازه ای قابل توجیه بود، اما باید یادمان باشد که مثلا هیچ کس در ابتدا نمی دانست غذا به اندازه ی کافی برای همه هست. در حقیقت واضح است که نه شمردن کورها آسان است، و نه تقسیم پرسهای غذا بدون دیدنشان یا رؤیت افراد. به علاوه، عده ای از بازداشت شدگان در بخش دو با دغل بازی کوشیدند بقبولانند که تعدادشان از آنچه بود بیشتر است. طبق معمول، در چنین موقعی حضور زن دکتر خیلی کمک بود. همیشه چند کلام به موقع در حل مسائل کمک بیشتری کرده تا نطقی مبسوط که کارها را بدتر هم می کند. آنهایی که توانستند دو برابر سهمیهی خود غذا بگیرند از شرارت وبدخواهی چیزی کم نگذاشتند. زن دکتر متوجه این سوء استفاده شد اما صلاح دید چیزی نگوید. تحمل نداشت به پی آمدهای کشف بینایی اش فکر کند، حداقل این می شد که همه در تمام مدت از گردهاش کار بکشند، و حداکثر این که برده وار مطیع این و آن می شد. کسی چه می داند، شاید پیشنهاد اولیه که یک نفر مسؤول برای بخش انتخاب شود به حل این مشکلات و متأسفانه مشکلات مهمتری کمک می کرد، اما شرطش این