آلوده جلو رفتند و دقیقا زمانی که می خواستند حریصانه از اولین کانتینر غذا بردارند، گروهی از بازداشت شدگان کور در چارچوب دری که به ضلع دیگر ساختمان راه داشت، پدیدار شدند. توان تصور، به ویژه در شرایطی غیر عادی نظیر همین، می تواند انسان را فریب دهد، دو نفری که رفته بودند به غذاها دست درازی کنند، فکر کردند مرده ها به ناگاه از زمین برخاسته اند، مثل سابق کورند اما به مراتب خطرناک تر، زبرا به احتمال قوی قصد انتقام در سر دارند. آنها با احتیاط به سمت ورودی ضلع خودشان عقب نشینی کردند، اما شاید بازداشت شدگان، از روی نوع دوستی یا احترام، آمده بودند اجساد را ببرند، یا، در غیر این صورت، شاید متوجه یکی از کانتینرها نشوند و آن را جا بگذارند، ولویک کانتینر کوچک، در واقع بازداشت شدگان آلوده ای که آنجا بودند عده شان زیاد نبود، شاید بهترین راه درخواست غذا از آنها بود، خواهش می کنیم، به ما رحم کنید، اقلا یکی از کانتینرهای کوچک را برای ما بگذارید، به احتمال زیاد بعد از این اتفاقات، امروز دیگر غذایی برای ما نمی آورند. کورها همان گونه که انتظار داریم حرکت می کردند، کورمال کورمال، سکندری می خوردند و پا می کشیدند، اما انگار به نوعی سازمان یافته بلد بودند چه گونه کارهای دشوار را با قابلیت بین خود تقسیم کنند، چند نفرشان که در میان خون چسبناک و شیر ریخته شلپ شلپ می کردند، شروع به بردن اجساد به حیاط کردند، بقیه توجشان معطوف به تک تک هشت کانتینر غذایی بود که سربازها انداخته و رفته بودند. در میان بازداشت شدگان کور زنی بود که گویی در آن واحد همه جا بود، در حمل بار کمک می کرد، رفتاری می کرد که انگار مردها را راهنمایی می کند، خلاصه کارهایی که به وضوح برای یک زن کور میسر نبود، و از روی اتفاق یا عمد، چند بار سرش را به سمت ضلعی که بازداشت شدگان آلوده زندانی بودند چرخاند، انگار می توانست آنها را ببیند یا حضورشان را احساس کند. در مدت کوتاهی سرسرا خالی شد، فقط جای لکهی بزرگ خون باقی ماند و لکهی کوچکتری در کنارش که سفید بود و اثر شیر ریخته، به غیر از این هارد پاهای ضربدری قرمز یا فقط خیس بازداشت شدگان آلوده که به ناچار تسلیم گرسنگی شده بودند، در را بستند و به جست وجوی خرده نان پرداختند، چنان تا مغز استخوان افسرده بودند که یکی از آنها نزدیک بود بگوید اگر عاقبت باید کور شویم، اگر تقدیرمان این است، چرا از حالا به ضلع دیگر نرویم، آنجا لااقل چیزی برای خوردن خواهیم داشت، و این نمایانگر استیصالشان بود. یک نفر اظهار نظر کرد که شاید سربازها غذا برایمان بیاورند. دیگری پرسید هیچ وقت در ارتش بودی، نه، درست حدس زدم.
از آنجایی که بخش های یک و دو کشته داده بودند، ساکنان هر دو بخش جمع شدند تا تصمیم بگیرند اول غذا بخورند و سپس مرده ها را خاک کنند یا برعکس. کسی کنجکاوی نکرد بداند چه اشخاصی مرده اند. پنج نفرشان در بخش دو جایی برای خود دست و پا کرده بودند، مشکل می شد دانست آیا همدیگر را
از آنجایی که بخش های یک و دو کشته داده بودند، ساکنان هر دو بخش جمع شدند تا تصمیم بگیرند اول غذا بخورند و سپس مرده ها را خاک کنند یا برعکس. کسی کنجکاوی نکرد بداند چه اشخاصی مرده اند. پنج نفرشان در بخش دو جایی برای خود دست و پا کرده بودند، مشکل می شد دانست آیا همدیگر را