نام کتاب: کوری
این لحظه روی تخت شوهرش نشسته، با او حرف می زند، طبق معمول با صدای آهسته، کاملا پیداست که اینها اشخاص باسوادی هستند، و همیشه حرفی برای گفتن به هم دارند، شباهتی به آن یکی زوج ندارند، مردی که اول کور شد و همسرش، که پس از لحظات اولیه ی پراحساس تجدید دیدار، دیگر حرف زیادی با هم نزدند، چون به احتمال زیاد، مصیبت فعلی شان بر عشق پیشین می چربید، اما با گذشت زمان به احتمال زیاد به این وضع خو خواهند گرفت. تنها کسی که دائم از گرسنگی شکایت دارد پسرک لوچ است، با این که دختری که عینک دودی داشت لقمه ی خودش را در دهان او می گذارد. ساعت ها است که جویای مادرش نشده، اما حتما پس از این که غذایش را خورد بهانه ی او را خواهد گرفت، پس از این که بدنش از نیاز ساده اما مبرم و خودخواهانه ی زنده ماندن فارغ شد. شاید اتفاقات صبح، یا دلایلی فراتر از درک و فهم ما، موجب این نتیجهی اندوهبار شد که کانتینرهای صبحانه را نیاوردند. نزدیک وقت ناهار بود، وقتی که زن دکتر مخفیانه ساعتش را نگاه کرد، تقریبا یک بعد از ظهر بود، پس تعجب ندارد که بی تابی شیرهی معده، عده ای از بازداشت شدگان کور را از این ضلع و ضلع دیگر به سرسرا بکشاند تا منتظر رسیدن غذا شوند، آن هم به دو دلیل قانع کننده، دلیل آشکار عده ای از آنها، صرفه جویی در وقت بود، دلیل خصوصی عده ای دیگر، چنان که همه می دانند، این بود که هر که زودتر برسد زودتر ببرد. روی هم، ده بازداشت شده ی کور در سرسرا گوش سپرده بودند تا صدای باز شدن در بزرگ ورودی و سپس صدای پای سربازها را که کانتینرهای فرخنده را می آورند، بشنوند. اما بازداشت شدگان آلودهی ضلع چپ ساختمان که خوف داشتند در صورت نزدیکی زیاد به کورهایی که در سرسرا منتظر بودند خودشان هم کور شوند، جرأت بیرون آمدن نداشتند، چند نفری از آنها از لای درز در دید میزدند، و بی صبرانه در انتظار نوبت بودند. مدتی گذشت. عده ای از بازداشت شدگان کور که از انتظار خسته شده بودند، روی زمین نشستند، پس از مدتی دو سه نفرشان به بخش خود بازگشتند. اندکی بعد، صدای مشخص غژغژ فلزی در بزرگ ورودی به گوش رسید. بازداشت شدگان کور، از فرط هیجان، یکدیگر را هل دادند، و در جهتی به حرکت درآمدند که از سر و صدای بیرون فکر می کردند به در بزرگ منتهی می شود. اما ناگهان، با احساس مبهمی از ناآرامی که فرصت نکردند توجیه یا معنی اش کنند، متوقف شدند و سراسیمه عقب نشینی کردند، در حالی که صدای پای سربازانی که غذایشان را می آوردند و صدای پای اسکورت مسلح همراه به وضوح شنیده می شد.
سربازان که هنوز از بهت واقعهی اسفناک شب گذشته بیرون نیامده بودند، میان خود توافق کرده بودند که کانتینرها را، بر خلاف گذشته، نزدیک درهایی که به دو ضلع ساختمان باز می شد نگذارند، بلکه در سرسرا بیاندازند و بروند و بازداشت شدگان خودشان ترتیب کار را بدهند. نور خیره کننده ی خورشید در بیرون

صفحه 57 از 224