طور بروی بهش میرسی. آه، من که گفت جهت را عوض نکن، نه، نه، حالا بهتر شد، خیلی بهتر شد، خب، حالا یک نیم چرخ بزن تا بگم، نمی خواهم آنقدر دور خودت بچرخی تا از در ورودی سر در بیاوری، زن دکتر پیش خود گفت خیالت آسوده، از همین جا می توانم یکسره خودم را به در برسانم، هر چه باشد، مهم نیست، حتی اگر در کوریام شک کنی، اهمیتی ندارد، تو که نمی آیی اینجا مرا ببری. بیل را مثل قبرکنی که روانهی کار است روی دوش انداخت و بدون تزلزل به سوی در ساختمان رفت. یکی از سربازها با تعجب گفت دیدید گروهبان، درست مثل این که چشم داشت، گروهبان با اطمینان گفت کورها خیلی زود راه و چاه را یاد می گیرند.
کندن قبر کار سختی بود. زمین سفت و کوبیده بود و زیرش پر از ریشههای درخت. راننده تاکسی، دو پلیس و مردی که اول کور شد به نوبت زمین را می کندند. وقتی با مرگ رودررو میشویم انتظار می رود که طبیعت از شدت و زهر کینه بکاهد، این هم راست است که می گویند عنادهای دیرین دیر می میرند، گواهش در ادبیات و زندگی فراوان است، اما اینجا آن احساس عمیق، تنفر نبود، دیرینه هم نبود، چون ماشین دزدی و جان انسانی که ماشین را دزدیده بود، قابل قیاس نبود، مخصوصا با آن وضع اسفناکی که جسد داشت، نیازی به چشم نبود که آدم بفهمد صورتش فاقد دماغ و دهان است. بیشتر از یک متر نتوانستند زمین را بکنند، اگر مرده چاق بود، شکمش از سطح زمین بالا می زد، اما دزد لاغر بود، یک مشت استخوان، و با امتناع از خوردن غذا در روزهای آخر لاغرتر هم شده بود، و قبر به اندازه ی دو جسد مثل او جا داشت. نماز میت خوانده نشد. دختری که عینک دودی داشت یادآوری کرد می شد یک صلیب روی قبرش گذاشت، و از روی ندامت این حرف را زد، اما او هم مثل بقیه می دانست که متوفی وقتی زنده بود، هرگز به خدا و مذهب فکر نکرده بود، پس بهتر است حرفی زده نشود، در مقابل مرگ شیوه ی دیگری موجه نیست، به علاوه، یادتان باشد که درست کردن صلیب به مراتب مشکل تر از آن است که تصور می شود، تازه اگر با این همه اشخاص کوری که نمی بینند پا کجا می گذارند، عمر کوتاهش را در نظر نگیریم. همگی به بخش برگشتند. در جاهای شلوغ تر، کورها راهشان را گم نمی کنند، به شرط آن که مانند حیاط، دور و بر کاملا باز نباشد، یک دست را در مقابلشان دراز می کنند و انگشت ها را مانند شاخکهای حشرات تکان تکان می دهند و همه جا را پیدا می کنند، چنین احتمالی نیز هست که در کورهایی که استعداد بیشتری دارند آنچه دید قدامی گفته می شود پرورش پیدا کند. مثلا، زن دکتر را در نظر بگیریم، چه قدر عجیب بود که می توانست به راحتی همه جا برود و در این مارپیچ اتاق ها و گوشه و کنارها و راهروها جهت یابی کند، دقیقا میدانست در چه نقطه ای بپیچد، و چه طور مقابل یک در به موقع بایستد و بدون لحظه ای تردید آن را بز کند، و چه گونه بدون نیاز به شمارش می توانست تختش را پیدا کند. در
کندن قبر کار سختی بود. زمین سفت و کوبیده بود و زیرش پر از ریشههای درخت. راننده تاکسی، دو پلیس و مردی که اول کور شد به نوبت زمین را می کندند. وقتی با مرگ رودررو میشویم انتظار می رود که طبیعت از شدت و زهر کینه بکاهد، این هم راست است که می گویند عنادهای دیرین دیر می میرند، گواهش در ادبیات و زندگی فراوان است، اما اینجا آن احساس عمیق، تنفر نبود، دیرینه هم نبود، چون ماشین دزدی و جان انسانی که ماشین را دزدیده بود، قابل قیاس نبود، مخصوصا با آن وضع اسفناکی که جسد داشت، نیازی به چشم نبود که آدم بفهمد صورتش فاقد دماغ و دهان است. بیشتر از یک متر نتوانستند زمین را بکنند، اگر مرده چاق بود، شکمش از سطح زمین بالا می زد، اما دزد لاغر بود، یک مشت استخوان، و با امتناع از خوردن غذا در روزهای آخر لاغرتر هم شده بود، و قبر به اندازه ی دو جسد مثل او جا داشت. نماز میت خوانده نشد. دختری که عینک دودی داشت یادآوری کرد می شد یک صلیب روی قبرش گذاشت، و از روی ندامت این حرف را زد، اما او هم مثل بقیه می دانست که متوفی وقتی زنده بود، هرگز به خدا و مذهب فکر نکرده بود، پس بهتر است حرفی زده نشود، در مقابل مرگ شیوه ی دیگری موجه نیست، به علاوه، یادتان باشد که درست کردن صلیب به مراتب مشکل تر از آن است که تصور می شود، تازه اگر با این همه اشخاص کوری که نمی بینند پا کجا می گذارند، عمر کوتاهش را در نظر نگیریم. همگی به بخش برگشتند. در جاهای شلوغ تر، کورها راهشان را گم نمی کنند، به شرط آن که مانند حیاط، دور و بر کاملا باز نباشد، یک دست را در مقابلشان دراز می کنند و انگشت ها را مانند شاخکهای حشرات تکان تکان می دهند و همه جا را پیدا می کنند، چنین احتمالی نیز هست که در کورهایی که استعداد بیشتری دارند آنچه دید قدامی گفته می شود پرورش پیدا کند. مثلا، زن دکتر را در نظر بگیریم، چه قدر عجیب بود که می توانست به راحتی همه جا برود و در این مارپیچ اتاق ها و گوشه و کنارها و راهروها جهت یابی کند، دقیقا میدانست در چه نقطه ای بپیچد، و چه طور مقابل یک در به موقع بایستد و بدون لحظه ای تردید آن را بز کند، و چه گونه بدون نیاز به شمارش می توانست تختش را پیدا کند. در