نام کتاب: کوری
زن دکتر از جا برخاست و به سوی پنجره رفت. به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست، مردم را دید که فریاد می کشند و آواز می خوانند. آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه چیز را سفید دید، فکر کرد حالا نوبت من است. از ترس نگاهش را به پایین دوخت. شهر هنوز سر جایش بود.
پایان

صفحه 224 از 224