می بینم، این طور که پیداست خورشید بر فراز شهری در جشن و سرور طلوع خواهد کرد.
صبحانهی فردا تبدیل به ضیافت شد. آنچه روی میز بود هم ناچیز و هم دافع اشتهای متعارف بود، اما همانطور که همیشه در لحظات شادی پیش می آید، احساسات شدید جایگزین گرسنگی شد و خوشحالی شان جایگزین بهترین غذاها، هیچ کس بهانه نگرفت، حتی آنهایی که هنوز کور بودند می خندیدند، انگار چشمهایی که بینا شده بود مال خودشان است. پس از پایان صبحانه، دختری که عینک دودی داشت فکری به نظرش رسید، چه طور است به آپارتمان خودم بروم و یک تکه کاغذ به در بزنم و رویش بنویسم من اینجا هستم تا اگر پدر و مادرم برگردند بدانند مرا کجا پیدا کنند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت اجازه بده من هم همراهت بیایم، دلم می خواهد بدانم بیرون چه خبر است، و مردی که اول کور شده بود به همسر گفت با هم برویم بیرون، شاید نویسنده هم بینایی اش را بازیافته و در فکر برگشتن به خانه ی خودش باشد، در راه سعی میکنم چیزی برای خوردن پیدا کنم. دختری که عینک دودی داشت گفت من هم همین طور. چند دقیقه بعد، وقتی تنها ماندند، دکتر کنار زنش نشست، پسرک لوچ گوشهی مبل چرت می زد، سگ اشکی دراز کشیده بود و پوزه روی دستها گذاشته بود، چشمهایش را باز و بسته می کرد تا ثابت کند هوشیار است، با این که در طبقات بالا بودند، از پنجره ی باز هیاهوی صداهای هیجان زدهای به گوش می رسید، خیابان ها باید پر از جمعیت باشد، آنهایی که بینایی شان را بازیافته بودند این سه واژه را فریاد می زدند من می توانم ببینم، من میبینم، و آنهایی که تازہ بینا شده بودند هوار می زدند من می بینم، من می بینم، داستانی که مردم در آن می گفتند من کورم به راستی متعلق به دنیای دیری است. پسرک لوچ زمزمهای کرد، لابد در رؤیاست، شاید مادرش را خواب دیده و از او می پرسد مرا می بینی، مرا می بینی، زن دکتر پرسید سایرین چهطور، و دکتر جواب داد احتمالا این پسربچه وقتی بیدار شود خوب شده است، سایرین هم همین طور، به احتمال قوی همین حالا دارند بینایی شان را به دست می آورند، دوستمان هم که چشم بند سیاه دارد دچار شوک می شود، چرا، به خاطر آب مرواریدش، هر چه باشد از بار آخری که چشمش را معاینه کردم باید وضعش بدتر شده باشد، پس کور می ماند، نه، وقتی زندگی به حالت عادی برگشت، وقتی همه چیز دوباره به کار افتاد، عملش میکنم، شاید تا همین چند هفته دیگر، چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیدهی مرا بدانی، بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم، فکر می کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.
صبحانهی فردا تبدیل به ضیافت شد. آنچه روی میز بود هم ناچیز و هم دافع اشتهای متعارف بود، اما همانطور که همیشه در لحظات شادی پیش می آید، احساسات شدید جایگزین گرسنگی شد و خوشحالی شان جایگزین بهترین غذاها، هیچ کس بهانه نگرفت، حتی آنهایی که هنوز کور بودند می خندیدند، انگار چشمهایی که بینا شده بود مال خودشان است. پس از پایان صبحانه، دختری که عینک دودی داشت فکری به نظرش رسید، چه طور است به آپارتمان خودم بروم و یک تکه کاغذ به در بزنم و رویش بنویسم من اینجا هستم تا اگر پدر و مادرم برگردند بدانند مرا کجا پیدا کنند، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت گفت اجازه بده من هم همراهت بیایم، دلم می خواهد بدانم بیرون چه خبر است، و مردی که اول کور شده بود به همسر گفت با هم برویم بیرون، شاید نویسنده هم بینایی اش را بازیافته و در فکر برگشتن به خانه ی خودش باشد، در راه سعی میکنم چیزی برای خوردن پیدا کنم. دختری که عینک دودی داشت گفت من هم همین طور. چند دقیقه بعد، وقتی تنها ماندند، دکتر کنار زنش نشست، پسرک لوچ گوشهی مبل چرت می زد، سگ اشکی دراز کشیده بود و پوزه روی دستها گذاشته بود، چشمهایش را باز و بسته می کرد تا ثابت کند هوشیار است، با این که در طبقات بالا بودند، از پنجره ی باز هیاهوی صداهای هیجان زدهای به گوش می رسید، خیابان ها باید پر از جمعیت باشد، آنهایی که بینایی شان را بازیافته بودند این سه واژه را فریاد می زدند من می توانم ببینم، من میبینم، و آنهایی که تازہ بینا شده بودند هوار می زدند من می بینم، من می بینم، داستانی که مردم در آن می گفتند من کورم به راستی متعلق به دنیای دیری است. پسرک لوچ زمزمهای کرد، لابد در رؤیاست، شاید مادرش را خواب دیده و از او می پرسد مرا می بینی، مرا می بینی، زن دکتر پرسید سایرین چهطور، و دکتر جواب داد احتمالا این پسربچه وقتی بیدار شود خوب شده است، سایرین هم همین طور، به احتمال قوی همین حالا دارند بینایی شان را به دست می آورند، دوستمان هم که چشم بند سیاه دارد دچار شوک می شود، چرا، به خاطر آب مرواریدش، هر چه باشد از بار آخری که چشمش را معاینه کردم باید وضعش بدتر شده باشد، پس کور می ماند، نه، وقتی زندگی به حالت عادی برگشت، وقتی همه چیز دوباره به کار افتاد، عملش میکنم، شاید تا همین چند هفته دیگر، چرا ما کور شدیم، نمی دانم، شاید روزی بفهمیم، می خواهی عقیدهی مرا بدانی، بله، بگو، فکر نمی کنم ما کور شدیم، فکر می کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند.