نام کتاب: کوری
می توانستند درک کنند چه گونه این کلمات ساده از احساسات گوناگون مانند حمایت و غرور و اقتدار برخوردار بود. دومین کسی که بینایی اش را بازیافت، دختری بود که عینک دودی داشت، شب دیروقت بود، با تمام شدن نفت، چراغ به پت پت افتاده بود. دختر چشمها را باز نگه داشته بود، انگار می پنداشت بینایی به جای این که از درون روشن شود، از بیرون باید وارد چشمهایش شود، ناگهان گفت مثل این که می بینم، احتیاط شرط بود، تمام موارد یک جور نیست، حتی زمانی می گفتند کوری وجود خارجی ندارد، فقط اشخاص کور وجود دارند، در حالی که تجربهی زمان به ما آموخته است که اشخاص کور وجود ندارند، فقط کوری وجود دارد. این جا سه نفر داریم که می بینند، یک نفر دیگر که ببیند اکثریتی تشکیل می دهند، اما هرچند هم که از شادی بازیافتن بینایی، سایرین را از یاد ببریم، زندگی آنها د نتیجهی دیدن ما آسان تر می شود، دیگر از عذابی که تا امروز وجود داشت اثری نخواهد بود، به آن زن بنگرید، مثل طنابی است که پاره شده باشد، مثل فنری است که دیگر تاب تحمل فشار دائم را از دست داده باشد. شاید به همین خاطر بود که دختری که عینک دودی داشت اول از همه او را در آغوش کشید، و سگ اشکی نمی دانست به اشک کدامیک از آنها باید اول برسد، هر دو به شدت می گریستند. بعد نوبت در آغوش کشیدن پیرمردی شد که چشم بند سیاه داشت، حالا است که می توانیم ارزش کلمات را بفهمیم، چند روز پیش، از گفت وگوی این دو و عهد و پیمان جالبشان برای زندگی در کنار یکدیگر خیلی تحت تأثیر قرار گرفتیم، اما حالا موقعیت عوض شده است، دختری که عینک دودی داشت در مقابل خود پیرمردی دارد که می تواند از نزدیک او را ببیند، آرمانهای احساسی و همدلیهای دروغین در جزیرہی متروکه پایان گرفته اند، چین و چروک، چین و چروک است، طاسی، طاسی است، بین چشم بند سیاه و چشم کور فرقی نیست، به عبارت دیگر، این حرف هایی است که پیرمرد می خواهد به او بگوید. به من خوب نگاه کن، من همان مردی هستم که گفتی می خواهی با او زندگی کنی، و دختر جواب داد میدانم، تو مردی هستی که با او زندگی می کنم، این کلمات، در نهایت، ارزشمندتر از کلماتی هستند که می خواستند بر زبان جاری شوند، و ارزش این در آغوش فشردن به اندازه ی همان کلمات است. سومین کسی که فردای آن روز بینا شد دکتر بود، دیگر جای تردید باقی نبود، فقط زمان می خواست تا سایرین هم بینایی شان را بازیابند. با کنار گذاشتن اظهارنظرهای مفصل و طبیعی و قابل پیش بینی که به اندازه ی کافی در بالا به آنها اشاره کردیم و تکرارش، ولو در مورد شخصیت های اصلی این روایت جایز نیست، دکتر سؤالی را که در ذهن ها مطرح بود به زبان آورد، بیرون چه خبر است، جواب از خود ساختمانی که در آن ساکن بودند داده شد، در طبقهی زیر یک نفر به پاگرد پلهها آمد و فریاد کشید من می بینم، من

صفحه 222 از 224